در نيامده بودند كه آسمان ابرى شد و باران همچون دهانهء مشك از آسمان باريدن گرفت و جامههاى مردم تر شد و زيدبن موسى به آن حضرت نزديك شد و عرض كرد : سرورم ! شما مىدانستيد كه آسمان بارانى است پس چرا به ما نفرموديد كه ما هلاك شديم و در رنج و عذابيم ! « 1 »
76 - از حسنبن على نقل كرده است ، مىگويد : مردى خدمت علي بن محمّدبن علي بن موسى عليهم السلام آمد در حالى كه اعضاى بدنش مىلرزيد ! عرض كرد : يابن رسول اللَّه ، فلانى - يعنى والى - پسرم را گرفته و او را به دوستى شما متهم كرده و به دربانى از دربانانش سپرده و دستور داده تا به فلان جا ببرد ! و مىگويند : او را از بالاى كوه همانجا پرت مىكنند و سپس او را پاى كوه دفن مىكنند .
امام عليه السلام فرمود : « حالا چه مىخواهى ؟ » گفت : آنچه را كه يك پدر مهربان براى فرزندش مىخواهد ! فرمود : « برو ! پسرت فردا نزد تو مىآيد ! وقتى كه شب شود ، خبر شگفتآميزى از ماجراى او به تو مىرسد . » . آن مرد با خوشحالى رفت ، همين كه ساعت آخر آن روز شد ناگهان پسرش به بهترين صورت آمد و او خوشحال شد و پرسيد : پسرم ! ماجراى تو چه شد ؟
گفت : من با فلانى - يعنى همان دربان رفتم تا پاى همان كوه و چنين وقتى موقع شامگاه نزد او بودم ، مىخواست آنجا توقف كند سپس مرا بالاى آن كوه ببرد و از بالا پرت كند و در همان ساعت براى من قبر كنده
هامش
( 1 ) - الثاقب : ص 215 .