سپس بلند شد و رفت و درندگان مانند نوبت اول با او رفتار كردند و پيوسته به وى مىنگريستند تا اين كه از همان درى كه وارد شده بود ، بيرون شد و رفت ، متوكّل مال فراوانى به عنوان جايزه براى آن حضرت فرستاد . علي بن جهم گفت : از جا برخاستم و گفتم : يااميرالمؤمنين [ ! ] تو رهبرى ، همان كارى را كه او به نظر شما كرد ، شما هم انجام دهيد !
متوكّل گفت : اى ناقص ! امتى گمان مىبرد كه من آنها را بازيچه قرار دادهام ! به خدا سوگند كه اگر اين ماجرا را از كسى بشنوم گردن او و تمام كسانى را كه حاضرند ، مىزنم ! راوى مىگويد : به خدا كه چيزى نگفتيم تا او را كشتند . « 1 »
78 - از ابوالعباس فضلبن احمدبن اسرائيل كاتب نقل كرده است ، مىگويد : ما به همراه معتز ( پسر متوكّل ) بوديم ، من در كنار او بودم كه داخل منزل شديم در حالى كه متوكّل روى تختش نشسته بود ، معتز سلام داد و من پشت سر او ايستادم و عادت بر اين بود كه هر وقت بر او وارد مىشد ، او خوش آمد مىگفت و دستور نشستن مىداد ، به صورتش نگاه كردم ديدم لحظه به لحظه تغيير مىكند رو به فتحبن خاقان كرد و گفت : اين بود كه در آن باره چيزهايى مىگفت ؟ ! و باز حرفش را تكرار مىكرد و فتح رو به او كرد و او را آرام مىكرد ! مىگفت : يا اميرالمومنين [ ! ] به او دروغ بستهاند ! ولى او برافروخته مىشد و مىگفت :
به خدا سوگند كه اين مرد به آن بى دين گرايش دارد و او ادعاى دروغ مىكند و به حكومت و دولت من بد مىگويد : سپس گفت : چهار تن از
هامش
( 1 ) - الثاقب : ص 218 .