تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
پس سفره را آوردند . ( جعفر ) با خودش گفت : ديگر پس از اين خبرى نيست قول آن حضرت باطل شد . ولى به خدا سوگند كه آن مرد دستش را هم شست و دست به طرف غذا دراز كرد ، ناگهان غلام وى از در وارد شد در حالى كه مىگريست و گفت : خودت را برسان كه مادرت از بالاى خانه افتاده و در آستانهء مرگ است ! جعفر مىگويد : گفتم : به خدا سوگند كه پس از اين واقفى نخواهم بود و به امامت وى يقين پيدا كردم . « 1 » 72 - از ابويعقوب نقل كرده ، مىگويد : محمّدبن فرج را پيش از مردنش در شامگاهى از شامگاهان در اردوگاه ديدم كه به استقبال ابوالحسن عليه السلام رفته بود ، و امام عليه السلام نگاه مشفقانه‌اى به وى كرد و محمّدبن فرج از فرداى آن روز مريض شد ، پس از چند روز از بيماريش ، هدفمند به سراغ او رفتم ، برايم نقل كرد كه ابوالحسن عليه السلام پارچه‌اى براى او فرستاده و ديدم آن را به سرش بسته است ، مىگويد : به خدا سوگند كه در همان جامه او را كفن كردند ! « 2 » 73 - از منتصر پسر متوكّل نقل كرده است ، مىگويد : پدرم ريشه‌اى را در باغى كاشت و به آن توجه خاصى داشت همين كه تمام آن ريشه استوار و نيكو گشت ، به فراشان دستور داد آن را در يك جايى ميان باغ بگسترند و من هم بالاى سرش بودم ، پس سر به طرف من كرد و گفت : رافضى ( يعنى پيرو امامت ) ! از اربابت بخواه كه به اين ساقه دوباره زردى بازنگردد . چه آنكه اين باغ سزاوار زردى نبوده است ! زيرا كه تو معتقدى او علم غيب دارد ! گفتم : يا اميرالمومنين [ ! ] او علم غيب ندارد !
هامش
( 1 ) - الثاقب : ص 214 . ( 2 ) - همان .