تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
ميوه است ، دارند مىخورند . « 1 » 67 - از يحيىبن هرثمه نقل كرده ، مىگويد : من در زمان خلافت متوكّل از مدينه تا سامرا همراه ابوالحسن عليه السلام بودم ، همين كه به قسمتى از راه رسيديم به شدت تشنه شديم ، من و همهء مردم در آن باره حرف زدند ، ابوالحسن عليه السلام فرمود : « اكنون به آب گوارايى مىرسيم ، از آن مىنوشيم » طولى نكشيد كه به چشمه‌اى در زير درختى رسيدم كه آب سرد گوارايى داشت ، پياده شديم و همگى سيراب گشتيم و از آن آب با خود برداشتيم ، من شمشيرم را بر درخت آويخته بودم ، فراموش كردم ! مسافتى زيادى نرفته بوديم كه بين راه يادم آمد ، به غلامم گفتم : برگرد تا شمشيرم را بياورى ! غلام دوان دوان رفت . شمشير را يافت و آن را آورد ولى با حيرت برگشت ! علت آن را پرسيدم ، گفت : من به جانب آن درخت رفتم شمشير را كه بر آن آويخته بود يافتم ولى از چشمه و آب و درخت خبرى نبود ، من كه مطلع شدم خدمت ابوالحسن عليه السلام رفتم و ماجرا را به او گفتم ، فرمود : « اين را پنهان بدار و به كسى نگو ! » گفتم : به چشم . « 2 » 68 - از ابوهاشم جعفرى نقل كرده ، مىگويد : سالى كه بغا حج رفت ، من هم به حج رفتم ، وقتى كه به مدينه رسيدم ، در منزل ابوالحسن عليه السلام رفتم ديدم سوار بر مركب به استقبال مىرود ، سلام دادم ! فرمود : « اگر مايلى با ما بيا ! » با ايشان رفتم تا از مدينه بيرون شديم ، وقتى كه وارد بيابان شديم به غلامش نگاهى كرد و فرمود : « برو ، به اوايل سپاه نگاه كن ! » سپس به من فرمود : « با ما پياده شو ! »
هامش
( 1 ) - الثاقب : ص 211 . ( 2 ) - همان .