و من از او شنيدم كه مىگفت : « من در پيشگاه خدا گرامى ترم از ناقهء صالح ، « تا سه روز هر چه مىخواهيد از نعمتهاى خدا برخوردار شويد كه آن وعدهء راست و حقيقى است ! » « 1 »
نه آيه را به صراحت قرائت كرد و نه سخنى از خود گفت : اين چه چيزى است ؟
حسبنبن محمّد مىگويد : گفتم : خداوند تو را عزت دهد ، تو را وعدهاى داده است ، ببين پس از سه روز چه اتفاقى مىافتد ! فرداى آن روز كه شد ، او را آزاد كن و عذرخواهى نما ! همين كه روز سوم فرا رسيد ، باغر ، نعدلون ، و نامس و گروهى به همراه ايشان بر او حمله بردند و او را كشتند و پسرش منتصر را خليفه ، به جاى او نهادند .
وانگهى سعيدبن سهلومهء بصرى ملقب به ملاح مىگويد : براى يكى از فرزندان خلفا مجلس پذيرايى بود ما را دعوت كرد وارد شديم ، وقتى كه او ( ابوالحسن عليه السلام ) را ديدند به احترام او سكوت كردند ولى . . . « 2 »
71 - و نيز به اسناد خود از همو نقل كرده ، مىگويد : در مجلس ضيافت يكى از مردم سامرا جمع بوديم و ابوالحسن عليه السلام نيز با ما بود ، مردى شروع به سخنان بيهوده و مزاح كرد و احترام آن حضرت رعايت نشد پس رو به جعفر كرد و فرمود : « آن مرد از اين غذا نخواهد خورد و به زودى از خانوادهاش خبرى به او مىرسد كه شادى او را درهم مىشكند ! » .
هامش
( 1 ) - هود / 65 .
( 2 ) - الثاقب : ص 213 بقيه داستان در همين باب به شمارهء ( 28 ) با اختلاف عبارتى گذشت - م .