ابوهاشم مىگويد : با خود گفتم : از آن حضرت چيزى بپرسم ولى از او خجالت مىكشيدم و ترديد داشتم مىگويد : امام عليه السلام با تازيانهاش شكل انگشترى سليمان را كشيد ! پس دقت كردم ، ديدم در آخرين حروف كلمهء « خذ » يعنى بگير ! در ديگرى « واكتم » يعنى مخفى بدار ! و در آن ديگرى كلمه « واعذر » يعنى عذر مىخواهم ! آمده بود . سپس آن را با تازيانهاش از جا كند و به من داد ، پس نگاه كردم ديدم نقرهء خالصى در داخل آن به وزن چهارصد مثقال است ! گفتم : پدر و مادرم به فدايت ، من نياز شديدى به آن داشتم و مىخواستم با شما حرف بزنم ولى ترديد داشتم ! و خدا بهتر مىداند كه رسالت خود را در كجا قرار دهد ! آنگاه سوار بر مركب شديم . « 1 »
69 - به اسناد خود از ابويعقوب نقل كرده ، مىگويد : ابوالحسن عليه السلام را با احمدبن خصيب ديدم راه مىروند و ابوالحسن عليه السلام از او عقب مانده است ، ابن خصيب گفت : فدايت شوم ! حركت كنيد ! ابوالحسن عليه السلام فرمود : « تو جلو افتادهاى ! » پس چهار روز بيش نگذشت كه روى ساق پاى ابن خصيب برآمدگى پيدا شد ! « 2 »
70 - همو از حسينبن محمّدبن جمهور نقل كرده ، مىگويد : من دوستى داشتم كه مربى بچهها بود ، گفت : پسر بچهاى كه از من به تو نزديكتر است به من گفت : به امير بگو : اميرالمؤمنين [ ! ] وقت برگشتن از دارالخلافه اين مردى را كه امروزه « رضا » - منظور ابوالحسن محمّدبن على الرضا است - مىگوييد بازداشت كرد و او را بر خلاف ميلم به من سپرد
هامش
( 1 ) - الثاقب : ص 212 .
( 2 ) - همان : ص 213 .