اهدا كرد و دستور داد از آنها دلجويى كنم و به ايشان نيكى نمايم ، چون يك سال تمام شد ، در حضورش ايستاده بودم ناگهان ابوالحسن علي بن محمّد تقى عليهما السلام وارد شد ، همين كه در جاى خودش نشست فرمان داد :
غلامان را از خانههايشان بيرون كنم ، من هم بيرون كردم چون چشمشان به ابوالحسن عليه السلام افتاد همگى او را سجده كردند متوكّل نتوانست خوددارى كند از جا برخاست در حالى كه پا به زمين مىكشيد رفت تا پشت پرده پنهان شد ، سپس ابوالحسن عليه السلام برخاست و رفت و چون متوكّل دانست به طرف من آمد و گفت : واى بر تو اى بلطون ! تو با اين غلامان چه كردهاى ؟ !
گفتم : نه به خدا سوگند من نمىدانم ! گفت : از ايشان بپرس ! از آنها راجع به كارى كه كردند پرسيدم ، گفتند : اين مردى است كه همه ساله مىآمد و بر ما دين را عرضه مىكرد و ده روز پيش ما مىايستاد ؛ او جانشين پيامبر مسلمين است ! متوكّل با شنيدن اين سخن دستور داد همه را سر ببرم ، من هم تا آخرين فردشان را سر بريدم ، پس چون وقت نماز شام فرا رسيد ، خدمت سرورم عليه السلام رسيدم ، ناگهان خدمتگذارى در منزل مرا ديد همين كه چشمش به من افتاد ، گفت : وارد شو ! وارد شدم ، ديدم امام عليه السلام نشسته است فرمود : « اى بلطون آن قوم چه كردند ؟ » گفتم : يابن رسول اللَّه ! همهشان را سر بريدند !
فرمود : « همه را ؟ » گفتم : آرى به خدا سوگند ! فرمود : « دوست دارى آنها را ببينى ؟ »
گفتم : آرى يابن رسول اللَّه ! پس با دست خود اشاره كرد كه پشت پرده روم ، وارد شدم ناگهان همه آنها را ديدم كه نشستهاند و در جلويشان
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 217
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢١٧