بلند كردم و از خداوند پايدارى بر محبت و ايمان به وى و معرفت نسبت به او را درخواست كردم و دنبال آنها را گرفتم تا به ايشان رسيدم .
پس ابوالحسن عليه السلام نگاهى به من كرد و فرمود : « ابوالعباس ! آن كار را كردى ؟ گفتم : آرى سرورم ، براستى كه من ترديد داشتم ولى هم اكنون در نزد خودم از بى نيازترين مردم در دنيا و آخرتم !
فرمود : « همين طور است ؛ آنان اندكند و مشخص نه فردى از آنان افزون و نه كم مىشود . » . « 1 »
64 - از داوودبن قاسم نقل كرده است ، مىگويد : خدمت ابوالحسن صاحب العسكر عليه السلام رسيدم ، به من فرمود : « با اين غلام به فارسى صحبت كن ! » چون غلام گمان مىكرد كه او خوب حرف مىزند ! من به خدمتگذار گفتم : زانوى تو چيست ؟ جوابم را نداد ، به او فرمود : از تو مىپرسد و مىگويد : « چه مشكلى در زانوى تو هست ؟ » . « 2 »
65 - از كتب رسائل كلينى از قول كسى كه نام برده ، آورده است مىگويد : به ابوالحسن عليه السلام نوشتم : شخصى دوست دارد آنچه را كه به پروردگارش نسبت مىدهد نسبت به امامش انجام دهد ؟ مىگويد :
امام عليه السلام در پاسخ نوشت : « اگر نيازى داشتى لبانت را حركت ده كه جواب خواهد آمد ! » . « 3 »
66 - ابو جعفر مشهدى از ابراهيمبن بلطون به نقل از پدرش آورده است ، مىگويد : من پردهدار متوكّل بودم به من پنجاه غلام از غلامان خَزَر
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 156
( 2 ) - همان : 2 / 157
( 3 ) - همان : 2 / 155