كه تشنهايد ؟ ! » گفتيم : آرى به خدا قسم اى سرور ما درماندهايم ! فرمود :
« فرود آييد ! و بخوريد و بياشاميد ! » .
من از سخن او در شگفت شدم در حالى كه ميان بيابان بى آب علف چيزى نمىبينيم تا به آن دلخوش باشيم ؛ نه آبى و نه سايهاى ! فرمود : « چه شده است شما را ؟ فرود آييد ! » پس به سوى شتران شتافتم تاآنها را بخوابانم ، سپس نگاه كردم ، دو درخت بزرگى را ديدم كه جمعى از مردم در سايه آنها نشستهاند كه من با جاى آن درختان آشنا بودم ؛ زمينى خشك بى آب و علف بود ! و ناگهان چشمهاى جارى با گواراترين و سردترين آب بر روى زمين ديدم !
فرود آمديم و خورديم و آشاميديم و استراحت كرديم در حالى كه ما بين ما كسانى بودند كه چندين بار اين راه را آمده بودند . از اين رو در دلم شگفتيها پيدا شد و شروع كردم به دقت او را نگريستم و مدتى او را توجه كردم ، ديدم لبخند مىزد و صورتش را از من مىگرداند .
با خود گفتم : به خدا سوگند بايد بدانم كه اين چه رمزى است و او چه حالى دارد ؟ ! سپس از پشت درخت آمدم و شمشيرم را زير خاك كردم و دو سوراخ بر آن نهادم و در آنجا ادرار كردم و آمادهء نماز شدم ، ابوالحسن عليه السلام فرمود : « راحت شديد ؟ » گفتيم : آرى . فرمود : « به نام خدا حركت كنيد ! » پس حركت كرديم .
همين كه مقدارى حركت كرديم ، به دنبال برگشتيم و همانجا آمدم آن اثر و شمشير را همان طورى كه گذاشته بودم با نشانه پيدا كردم ولى گويا خداوند در آنجا نه درختى و نه آبى و نه سايه و حتى رطوبتى هيچ چيز نيافريده است ! سخت در شگفت شدم و دستها را به طرف آسمان
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 215
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢١٥