حضرت فرمود : « مىخواهى من هم سپاه خويش را بر تو عرضه كنم ؟ » گفت : آرى .
پس امام عليه السلام دعا كرد و فرمود : « نگاه كن ! » همين كه نگاه كرد ، ديد ما بين زمين و آسمان از مشرق تا مغرب پر از فرشتگان و همگى مسلح و مجهز ! از ديدن آن منظره ، خليفه غش كرد و بىهوش افتاد ! حضرت فرمود : « ما به دنياى شما كارى نداريم ، بلكه سرگرم كار آخرتيم ، تو را از آن جهت كه گمان مىبرى ، باكى نيست ! » . « 1 »
63 - ابومحمّد بصرى از ابوالعباس نقل كرده ، مىگويد : ما همواره از ابوالحسن عليه السلام صحبت مىكرديم به من گفت : ابومحمّد ! من هيچ دخالتى در اين ماجرا نداشتم و همواره بر برادرم و بر كسى كه اين حرف را زده به شدت خورده مىگرفتم ؛ بدگويى و دشنام مىدادم تا اين كه در بين جمعى قرار گرفتم كه متوكّل آنها را براى آوردن ابوالحسن عليه السلام از مدينه ، گسيل داشت و راهى مدينه شديم .
همين كه آن حضرت از مدينه درآمد و در قسمتى از راه بوديم و طى منزل مىكرديم ، جاى گرم بسيار گرمى بود ، از او درخواست كرديم كه فرود آيد ، فرمود : « نه » پس رفتيم . نه غذايى خورديم و نه آبى آشاميديم ، و چون گرما و گرسنگى و تشنگى شدت گرفت ، در آن ميان كه چنين وضعى داشتيم ، ناگهان زمين بى آب و علفى رسيديم هيچ چيز نمىديديم ؛ نه سايهاى ، نه آبى كه ما استراحتى كنيم ، همهء ما به او چشم دوخته بوديم ، گفت : « چه شده است كه شما را گرسنه تصور مىكردم ، در حالى
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 155 .