60 - از محمّدبن فرج نقل كرده ، مىگويد : علي بن محمّد عليهما السلام فرمود : « هر گاه خواستى مسألهاى را بپرسى ، آن را بنويس و نوشته را زير جانمازت بگذار ! و ساعتى آن را ترك كن سپس بيرون بياور و نگاه كن ! » .
مىگويد : همين طور عمل كردم پس جواب سؤالم را مكتوب يافتم ! « 1 »
61 - از ابومحمّد طبرى نقل كرده ، مىگويد : آرزو داشتيم يك انگشترى از آن حضرت به من بدهند ! نصر خادم دو درهم براى من آورد ، من انگشترى ساختم ، پس از آن بر گروهى وارد شدم كه مى گسارى مىكردند به من اصرار كردند من هم يك يا دو كاسه خوردم ، انگشتر به انگشتم كوچك شد به طورى كه نتوانستم وقت وضو بگردانم ! صبح كه شد ، آن را گم كردم ، از اين رو در پيشگاه خدا توبه نمودم ! « 2 »
62 - از ابومحمّد طبرى نقل كرده ، مىگويد : متوكّل يا واثق يا كس ديگرى از بنى عباس به سپاهيان كه نود هزار تن از ساكنان شهر سامرا بودند دستور داد هر كدام توبرهء اسب خود را از گِل سرخ پر كنند و در بيابان وسيعى در يك جا روى هم بريزند آنها نيز چنان كردند !
همچون كوه بزرگى شد نام او را تل المخالى ( مخالى جمع مخلاة / توبره - م ) نهادند آنگاه بالاى او رفت و از ابوالحسن عليه السلام نيز خواست كه بالاى آن برود ! و گفت : شما را اينجا خواستم تا سپاهيان مرا ببينى ! و به آنها دستور داده بود كه همگى با آرايش و اسلحه كامل حاضر شوند و هدفش آن بود كه شوكت و اقتدار خودش را به رخ امام عليه السلام بكشد ! تا مبادا آن حضرت ، يا به امر او يكى از اهل بيت او قصد خروج داشته باشد !
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 155 .
( 2 ) - همان .