گفت : اين اضطراب براى چه ؟ و دوباره شيهه كشيد و دست به زمين زد باز به فارسى گفت : افسارت را بكن و به گوشهاى از آن باغ برو و سرگين بينداز و برگرد و در جاى خودت بايست ! پس اسب سرش را بلند كرد و لجامش را از جاى خودش كند و به گوشهاى از باغ رفت ، در پشت سايبان تا آن را نبينيم ! بول و سيركين كرد و به جاى خود بازگشت ! از اين بابت بر دل ما چيزى وارد شد كه خدا مىداند ! شيطان به دلم وسوسه كرد ولى امام عليه السلام گفت : « احمد ! اين اتفاق را مهم نشمار ! زيرا كه به محمّد و آل محمّد بيش از آن دادهاند كه به داوود و خاندان داوود دادهاند ! » .
عرض كردم : فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم راست گفت ! بفرما : آن حيوان به تو چه گفت ؟ و شما چه فرموديد كه او فهميد ؟ فرمود : « اسب به من گفت :
برخيزيد ، سوار من شويد به خانه برويم تا مرا آسوده كنيد ؟ گفتم : اين اضطراب براى چه ؟ گفت : من در رنجم ! گفتم : من كارى دارم كه بايد نامهاى به مدينه بنويسم ، وقتى كه كارم تمام شد ، سوارت مىشوم ! گفت :
من مىخواهم بول و سيركن كنم و نمىخواهم در حضور شما باشد ! گفتم : به گوشهاى از آن باغ برو و آنچه خواهى بكن ، دوباره بجاى خودت برگرد ! او هم ديدى همانطور كرد ! » .
سپس غلام قلم و دوات را آورد ، آفتاب غروب كرده بود ، آنها را جلوى حضرت گذاشت ، شروع به نوشتن كرد تا شب تاريك شد ، به طورى كه من آن نامه را نمىديدم گمان كردم براى آن حضرت نيز همان اتفاق افتاده است ! به غلام گفتم : برخيز شمعى از آن منزل بياور ! تا مولايت ببيند كه چگونه بنويسد ! غلام رفت ، ولى آن حضرت به غلام گفت : « مرا نيازى به شمع نيست ! » .
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 211
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢١١