تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
اجازه بفرماييد مقدارى براى شما بياوريم ! فرمود : « اگر چيزى بياوريد به من مىرسد ولى آن را نزد آن افسر ببر كه او نزد من مىفرستد ! » . پس انواع خرماها را نزد آن افسر بردم و مقدارى از خرماى خوب را در كيسه كرده با بشقابى پر از كره برداشتم خدمت آن حضرت ببرم ، رفتم آن افسر گفت : مايلى پيش رفيقت به روى ؟ گفتم : آرى ، وارد شدم ، ديدم از همان خرمايى كه براى آن افسر برده بودم جلوى آن حضرت است ، پس آن خرمايى را كه همراه داشتم با كره جلوى آن حضرت گذاشتم يك مشت از خرما برداشت و به من داد و فرمود : « اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيشتر از اين به تو داده بود من هم مىدادم ! » شمردم ديدم همان قدر است ؛ همان طورى كه در خواب ديده بودم نه زياد بود ، نه كم ! « 1 » 59 - از احمدبن هارون نقل كرده ، مىگويد : نشسته بودم يكى از غلامان او ( امام ) را در زير سايبان منزلش تعليم مىدادم ، ناگهان ابوالحسن عليه السلام سوار بر اسبى وارد شد ، از جا بلند شديم ، جلو رفتيم ، اما او پيش از اين كه ما به او نزديك شويم از اسب پياده شد و لجام اسبش را به دست گرفت و آن را در طنابى از طنابهاى سايبان آويخت ، سپس وارد شد و با ما نشست و رو به من كرد و فرمود : « چه وقت تصميم دارى به مدينه برگردى ؟ » گفتم : امشب . فرمود : « بنابراين نامه‌اى را مىنويسم و به همراه خود ببر به فلان تاجر برسان ! » گفتم : به چشم ! فرمود : « غلام ! برو قلم و كاغذ بياور ! غلام رفت تا از سراى ديگر قلم و كاغذ بياورد ، همين كه ديده نشد ، آن اسب شيهه كشيد و دم تكان داد امام عليه السلام به زبان فارسى به او
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 153