گفتم : اگر او را ببينيد مىشناسيد ؟ گفتند : همهء ما او را مىشناسيم .
همين كه رسيد همگى رو به آن حضرت برخاستند و سلام دادند و آن حضرت از مركب پياده شد و وارد منزل گشت آنان خواستند برگردند ، گفتم : جوانها ! بايستيد تا از شما چيزى بپرسم ! آيا شما مولايتان را ديده بوديد ؟ گفتند : آرى . گفتم : او را توصيف كنيد ! يكى گفت : او پيرمردى است كه موهاى سرش سفيد و رنگ چهرهاش سفيد مايل به سرخى است و ديگرى گفت : او گندم گون است و محاسنش سياه و ديگرى گفت : نه به جان خودم چنين نيست بلكه ميان سال است و سيمايش بين سفيدى و گندم گونى است . گفتم : مگر شما نمىگفتيد كه او را مىشناسيد ! برگرديد ، در امان خدا ! « 1 »
55 - از ابوهاشم جعفرى نقل كرده ، مىگويد : متوكّل جايگاه مخصوصى در كنار پنجره هايى داشت ؛ به طورى كه خورشيد داخل محوطههاى آن دور مىزد ، پرندگانى را داخل آنها گذاشته بود كه صدا مىكردند و چون روز مراسمى مىشد ، در آن جايگاه مىنشست و به خاطر صداى آن پرندگان نمىشنيد كه ديگران چه مىگويند ! و چون علي بن محمّدبن الرضا عليهم السلام تشريف آورد ، پرندگان ساكت شدند و تا وقتى كه آن حضرت بيرون رفت كسى از پرندگان صدايى نشنيد ، و چون از در مجلس بيرون رفت دوباره پرندگان شروع به سرو صدا كردند .
راوى مىگويد : در نزد متوكّل كبك هايى داخل آن محوطهها بودند ، وى در جاى مخصوصى بالاى مجلس مىنشست و آن كبكها را
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 148