« به خدا سوگند كه هرگز پس از اين او را نخواهى ديد ، آيا دشمنان خدا را بر اولياى الهى مسلط مىكنى ؟ » و از نزد وى بيرون رفت و ديگر كسى آن مرد را نديد . « 1 »
53 - « 2 » از زراره نقل كرده ، مىگويد : متوكّل خواست كه علي بن محمّدبن الرضا عليهما السلام روز مراسم عيد پياده حركت كند ، وزير او گفت : اين كار دربارهء شما بد است و مردم به شما بد خواهند گفت ، اين كار را نكن ! متوكّل گفت : بايد اين كار بشود ، وزير گفت : اگر ناگزير بايد بشود پس بفرماييد كه سران سپاه و بزرگان همگى پياده بروند تا كسى گمان نبرد كه تو تنها او را هدف گرفتهاى و نه ديگران را ! متوكّل چنان كرد و آن حضرت پياده حركت مىكرد و تابستان بود تا به دهليز منزل رسيد عرق كرده بود .
مىگويد : آن حضرت را ديدم و در دهليز نشاندم و با دستمالى صورتش را پاك كردم و گفتم : تنها هدف عموزادهات تو بودى نه ديگران ، از او چيزى به دل راه ندهيد ! فرمود : « دست بردار ! سه روز تمام در خانههاى خود از هر نعمتى كه مىخواهيد بهرهمند شويد اين يك وعدهء راست و حقيقى است » . « 3 » زراه مىگويد : نزد من معلمى بود اظهار شعيه بودن مىكرد ، و بيشتر اوقات من به عنوان رافضى با او مزاح مىكردم .
وقت عشاء به خانهام برگشتم و گفتم : رافضى بيا تا امروز چيزى را كه از
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 146
( 2 ) - روايت شماره ( 52 ) از بحار : 50 / 147 با اندك تفاوتى همان شماره ( 37 ) بود كه در همين باب نقل شد - م .
( 3 ) - هود / 65 .