را پيدا كنم ! مىگويد : آن پولها را داخل كاغذى گذاشتم و آن را در كيسهام نهادم و سوار شدم ، الاغ خيابانها و بازارها را يكى پس از ديگرى طى مىكرد و هر جا مىخواست مىرفت تا به در منزلى رسيدم كه الاغ ايستاد ، كوشش كردم كه از آنجا برود ، نرفت ، به غلامم گفتم : بپرس ! اين سرا از كيست ؟ گفتند : سراى ابنالرضا عليه السلام است ! گفتم : اللَّه اكبر ! اين يك دليل ( حقانيت اوست ) به خدا كه دليلى قانع كننده است !
مىگويد : بناگاه خدمتكار سياهى بيرون آمد و گفت : تو يوسفبن يعقوبى ؟
گفتم : آرى . گفت : فرود آى ! فرود آمدم . مرا در دهليز خانه نشاند و خود داخل خانه رفت ! با خود گفتم : اين هم دليل ديگر ! اين غلام اسم مرا از كجا مىدانست ، و كسى در اين شهر مرا نمىشناسد ، و من هرگز اينجا نيامدهام !
مىگويد : خدمتكار بيرون آمد و گفت : آن صد دينارى را كه در كيسهات داخل آن كاغذ است بده ! من پول را به او دادم ، با خود گفتم : اين هم دليل سوم ! سپس غلام برگشت و گفت : وارد شو ! وارد شدم ، ديدم تنها نشسته است ، فرمود : « يوسف ! آيا وقت آنكه ( هدايت شوى ) فرا نرسيده است ؟ » گفتم : مولاى من ! به قدر كفايت براى كسى كه در پى حقيقت باشد برهان ظاهر شد !
فرمود : « هرگز ! تو مسلمان نخواهى شد ولى فلان فرزند تو اسلام خواهد آورد و او از شيعيان ماست . اى يوسف ! گروهى تصور مىكنند كه ولايت ما براى امثال تو سودى ندارد ، به خدا كه دروغ مىگويند البته كه سودمند است ! به طرف مقصدى كه دارى برو ، البتّه به هدفى كه دارى
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 200
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٢٠٠