خواهى رسيد ! » .
يوسف مىگويد : به دربار متوكّل رفتم ، هر چه خواستم گفتم و بازگشتم .
هبةاللَّه مىگويد : بعدها - يعنى پس از مرگ پدرش - پسر او را ديدم ، به خدا كه او اسلام آورده بود و شيعه خوبى بود و همو خبر داد كه پدرش به دين نصرانيت از دنيا رفت و او خود پس از مرگ پدرش اسلام آورده است و همواره مىگفت : من بشارت مولايم عليه السلام هستم ! « 1 »
50 - از ابوهاشم جعفرى نقل كرده است مىگويد : مردى از اهل سامرا مبتلا به پيسى شد و زندگى بر او تلخ گشت ، روزى با ابوعلى فهرى نشسته بود از حال خودش شكوه كرد ابوعلى گفت : اگر روزى خدمت ابوالحسن علي بن محمّدبن الرضا عليهم السلام برسى و از او بخواهى برايت دعا كند ، اميد مىرود كه بيمارى تو رفع گردد !
از اينرو يك روز هنگام بازگشت از دربار متوكّل سر راه نشست ، همين كه او را ديد برخاست تا نزديك آن حضرت برود و از او درخواست كند ! امام عليه السلام فرمود : « كنارى برو ! خدا تو را عافيت دهد ! و با دست خود اشاره كرد : كنار برو خدا تو را عافيت دهد ! كنار برو ! خدا تو را عافيت دهد ! » سه مرتبه ، آن مرد را دور كرد و او جرأت نكرد كه نزديك برود و برگشت با فهرى ديدار كرد و ماجراى خود و سخنان امام عليه السلام را به اطلاع او رساند ، فهرى گفت : او پيش از آن كه درخواست كنى براى تو دعا كرده است ، برو كه به زودى بهبود مىيابى ! آن مرد به خانهاش رفت و
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 142