با خود گفتم : اين از آن اوّلى هم شگفتانگيزتر است ، آيا مىترسد كه زمستان در بين راه به سراغ ما بيايد كه با خودش لبادهها و كلاههاى بلند برمىدارد ؟
بيرون شدم در حالى كه درك و فهم او را تحقير مىكردم . رفتيم به آن محلى رسيديم كه ( وقت آمدن ) دربارهء قبرها گفتگو مىكرديم ، ابرى برخاست و هوا سياه شد ، رعد و برق شروع شد تا آنجا كه بالاى سر ما رسيد ، سرما همچون تخته سنگها بر ما سيطره افكند امام عليه السلام لباسهاى گرم را بر خود و غلامانش پوشاند و آن لبادهها و كلاهها را بر تن كردند !
به غلامانش فرمود : « يك لباده هم به يحيى بدهيد و يك كلاه جامه دار به آن نويسنده ! » يك جا جمع شديم و سرما چنان ما را گرفت كه از همراهان من هشتاد نفر را كشت و بعد سرما رفت و دوباره گرما مثل اول برگشت !
رو به من كرد و فرمود : « يحيى ! باقيماندهء يارانت را پياده كن تا مردگان از همراهانت را به خاك بسپارند . آرى اين چنين خداوند بيابانها را پر از قبرها مىكند ! » .
يحيى مىگويد : خود را از روى مركبم انداختم و به سمت آن حضرت دويدم و ركابش و پايش را بوسه زدم و گفتم : گواهى مىدهم كه خداى بر حقى جز خداى يكتا نيست و محمّد بنده و فرستادهء او و شما جانشينان خدا در زمين هستيد ! من كافر بودم و هم اكنون به دست شما اى آقاى من ! اسلام آوردم ! يحيى مىگويد : من شيعه شدم و تا زنده بودم ملازم
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 198
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٩٨