خدمت او گشتم . « 1 »
49 - همو از هبةاللَّهبن ابى منصور موصلى نقل كرده است كه در سرزمين ربيعه ، كاتبى نصرانى از مردم دهكدهء توثا به نام يوسفبن يعقوب بود كه بين او با پدرم دوستى وجود داشت روزى آمد و بر پدرم وارد شد پدرم پرسيد : چه طور شده است كه در اين وقت به بغداد آمدهاى ؟ گفت : مرا نزد متوكّل احضار كردهاند ، و نمىدانم كه از من چه مىخواهد ! جز اين كه سلامتى خودم را از خداوند به صد دينار خريدهام و آن مبلغ را براى علي بن محمّد الرّضا عليهم السلام آوردهام ! پدرم به او گفت : تو در اين هدفت موفق هستى !
راوى مىگويد : او به ( سمت بغداد ) دربار متوكّل رفت و پس از چند روز ، شادمان و خرسند نزد ما برگشت پدرم به او گفت : شرح حال خودت را براى من بگو ! گفت : من به سامرا رسيدم ، و هرگز به آنجا نرفته بودم ، در سرايى فرود آمدم و با خود گفتم : خوب است كه پيش از رفتنم به دربار متوكّل و پيش از اينكه كسى از آمدنم مطلع شود اين صد دينار را به ابن الرضا عليهما السلام برسانم ! مىگويد : مىدانستم كه متوكّل از بيرون شدن او از منزل ممانعت مىكند و او هميشه در خانه است ! با خود گفتم چه كنم ؟ مردى نصرانى از سراى ابنالرّضا بپرسد ؟ خود را ايمن نمىديدم كه مبادا اين خبر به متوكّل برسد و باعث فزونى چيزى شود كه من از آن بيمناكم ! لحظهاى در اين باره فكر كردم از ذهنم گذشت كه به الاغم سوار شوم و داخل شهر بروم شايد بدون پرسش خانه آن حضرت
هامش
( 1 ) - بحارالانوار : 50 / 142