با اعتراض به من گفت : چرا مىگويى : بچه ، نمىگويى پير هاشمى ؟ ! تو را به خدا در مدينه داناتر از من سراغ دارى ؟ گفتم : خير . گفت : به خدا سوگند كه من يك بخشى از ادب را به او مىآموزم ، به گمان خودم زياد گفتهام ، او براى من بقدرى املا مىكند كه من از او بهرهمند مىشوم ! مردم خيال مىكنند كه من به او چيزى مىآموزم در حالى كه به خدا قسم من از او تعليم مىگيرم . مىگويد : من از سخن او رد شدم به طورى كه گويا نشنيدهام ! سپس بعدها او را ديدم ، سلام كردم و از وضع و حال او پرسيدم ، گفتم : حال آن هاشمى چگونه است ؟ گفت : از اين حرفها بگذر ، به خدا سوگند كه او بهترين فرد روى زمين و برترين خلق خداست ، چه بسيار وقتى كه خواسته وارد شود ، گفتهام ، منتظر باش تا عُشر مورد نظر را بخوانى ! او در جواب من مىگويد : « كدام سوره را دوست دارى بخوانم ؟ ! » من از سورههاى طوال مىپرسم كه هنوز نرسيده است او با چنان قرائتى مىخواند كه درستتر از آن را هرگز از كسى نشنيدهام و چنان با طراوت كه خوشتر از مزامير داود نبى عليه السلام كه قرائت وى ضرب المثل است !
راوى مىگويد : اين پسر كه پدرش در عراق از دنيا رفت در حالى كه او خردسال و در مدينه بود و در ميان اين كنيزان سياه بزرگ شد ، از كجا اين همه دانش ؟ مىگويد : شب و روز زيادى نگذشت ، او را ديدم كه معتقد به امامت وى گشته و حق را دريافته است و او را امام عليه السلام مىداند ! در هفتمين سال از امامت آن حضرت معتصم درگذشت ؛ در سال 227 و ابوالحسن عليه السلام چهارده سال داشت و براى هارون يعنى واثق بن معتصم از مردم بيعت گرفتند و واثق نيز در سال 232 در دوازدهمين سال از
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 183
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٨٣