و جمعى بر من وارد مىشد و من به گفتهء آنها گوش مىدادم و با هر كدام به طورى كه سزاوار بود رفتار مىكردم .
روزى نشسته بودم نامهء يكى از كارگزاران روستاى كوچكى به نام توثى ، رسيد ، مبنى بر اين كه مردى را به نام ادريس بن زياد نزد من آوردند ، و من او را فرا خواندم ديدم مرد زيبايى است كه زيبائيش ماندگار است او را به جان پذيرا شدم ، سپس با او خصوصى صحبت كردم ديدم مرد خوشبو دهان است و به فقه و حديث به قدرى آشناست مورد اعجاب من است ! او را به امامت دوازده امام فرا خواندم ، نپذيرفت و اين عقيده را به من ايراد گرفت و با من در آن باره به مخالفت برخاست ، و پس از چند روز كه نزد من ماند ، از او خواستم كه ديدار كوتاهى از سامرا داشته باشد تا به ابوالحسن نگرشى داشته و برگردد !
گفت : من حق شما را بدين وسيله برآورده مىكنم و حركت كرد ، پس از رفتنش دير كرد و نامهاش را تأخير انداخت ، بعدها آمد و بر من وارد شد ، نخستين بار كه مرا ديد از چشمانش اشك باريدن گرفت ، وقتى كه ديدم گريه مىكند من هم نتوانستم خوددارى كنم گريه كردم ! نزديك من آمد و دستها و پاهايم را بوسيد سپس گفت : اى كسى كه از همهء مردم بر من بيشتر منت دارى ، مرا از آتش دوزخ نجات دادى و وارد بهشتم كردى ، و برايم نقل كرد و گفت : از نزد شما كه بيرون رفتم و تصميم گرفتم كه هر گاه سرورم ابوالحسن عليه السلام را ببينم از او چند مسأله بپرسم ، و از جمله مسائلى كه آماده كرده بودم اين بود كه از عرق جُنُب بپرسم كه آيا در پيراهنى كه در حال جنابت عرق كردهام مىتوانم نماز بخوانم يا نه ؟ وارد سامرا شدم و به او نرسيده بودم و مركبم به خاطر مشكلى كه داشت دير
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 186
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٨٦