سرزنش قرار داده و مىگفت : من آمدم شما به من اجازهء ورود نداديد ! امام عليه السلام فرمود : « شايد تو وقتى آمدهاى كه امكان اجازهء ورود نبود و موقعيت تو را نمىدانستم ، تو بايد خودت را معرفى مىكردى ! اكنون چيزى مىگويى و از آنچه سزاوار نيست شكوه مىكنى ! »
آن مرد گفت : نه به خدا سوگند ، تو نكردى ، اگر دروغ بگويم از صاحب قرآن بيزار باشم كه معرفى كردم !
ابوالحسن عليه السلام پس از شنيدن سخن وى فرمود : « مىدانم كه او به دروغ سوگند ياد كرد ، خدايا اگر او سوگند دروغ خورد ، از او انتقام بگير ! » فرداى آن روز آن مرد درگذشت و اين مطلب در مدينه سر زبانها افتاد ! « 1 »
38 - از ايّوببن نوح نقل كرده است ، مىگويد : به ابوالحسن عليه السلام نوشتم كه زنم باردار است و از او درخواست كردم كه از خدا بخواهد او پسر باشد و اسم او را محمّد بگذارم ! پس پسرى برايم به دنيا آمد و نام او را محمّد گذاشتم . و از جمله خبر مربوط به آن حضرت در بركة السباع و خبر آن شعبدهباز ، و خبر علي بن جهم و خبر عمربن فرج رخجى و ديگر وقايعى است كه مردم نقل كردهاند ! « 2 »
39 - از احمدبن محمّدبن مابنداذ كاتب اسكافى نقل كرده ، مىگويد :
فرماندارى ديار ربيعه و ديار مضر را عهده دار شدم ، و بيرون رفتم و در نصيبين اقامت گزيدم و كار گذارانم را تعيين كردم و آنها را به نواحى قلمروم فرستادم و از آنها خواستم هر كدام از ايشان هر كه را كه در بين كاركنانش ديد داراى آيينى است نزد من بفرستد ، در هر روز ، يكى دو تا
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيه : ص 228 .
( 2 ) - همان : ص 229 .