كرخى از اهل بغداد با كنيهء ابوزكريا بود ، و ابوجعفر عليه السلام در آن موقع در بغداد و ابوالحسن عليه السلام در مدينه بود ، داشت روى لوح بر مربى قرائت مىكرد ، ناگهان به شدت گريست ! مربّى از او علت گريه را پرسيد ، او جوابى نداد از جا برخاست و با گريه داخل خانه شد و صداى ناله و شيون بلند گشت ، سپس بيرون آمد ، از علت گريهاش پرسيدم ، فرمود :
« پدرم از دنيا رفت ! » گفتيم : شما از كجا فهميديد ؟ فرمود : « بر دلم از جانب خداى عزّوجلّ و عظمت و شكوهش حالتى وارد شد كه با آن حال فهميدم پدرم درگذشته است . » راوى مىگويد : ما آن وقت را ضبط كرديم ، وقتى كه خبر وفات ابوجعفر عليه السلام رسيد ، ديديم همان ساعت از دنيا رفته است . « 1 »
32 - از هارونبن فضل نقل كرده است ، مىگويد : ابوالحسن عليه السلام را ديدم در همان روزى كه ابوجعفر عليه السلام از دنيا رفته بود ، مىگفت : « انّا للَّهو انّا اليه راجعون ، ابوجعفر درگذشت » پرسيدند : شما چگونه باخبر شديد ؟ فرمود :
« بر خود يك حالت خوارى و فروتنى احساس كردم كه سابقه نداشت . » . « 2 »
33 - از امّ محمّد ، كنيز ابوالحسن الرّضا عليه السلام نقل كرده است ، مىگويد :
ابوالحسن عليه السلام در حالى آمد كه سراسيمه بود ، تا در دامن مادر پدرش دختر موسى ؛ عمه پدرش نشست ، از وى پرسيد : چه شده ( پسرم ) ؟
فرمود : به خدا سوگند كه السّاعه پدرم از دنيا رفت ! » مادر پدرش گفت :
اين حرف را نزن ! فرمود : « به خدا سوگند همين طور است كه من گفتم ! » آن وقت و آن روز را يادداشت كردند ، خبر درگذشت آن حضرت كه آمد ، همان طورى بود كه فرموده بود ! ابوالحسن عليه السلام به فرمان خدا در سال
هامش
( 1 ) - اثبات الوصيه : ص 221 .
( 2 ) - همان : ص 222 .