نزد وى رفتم ، گفت : ابوالحسن عليه السلام جامهاى را براى او فرستاده است و آن را به وى نشان داد كه زير جامه هايش پوشيده بود . مىگويد : به خدا سوگند كه در همان جامه كفن شد ! « 1 »
28 - از سعيدبن سهل نقل كرده ، مىگويد : براى يكى از فرزندان خليفه وليمهاى بود ابوالحسن عليه السلام را دعوت كرده بود و چون مردم او را ديدند به احترام او ساكت ماندند ولى جوانى در مجلس بود كه آن حضرت را گرامى نمىداشت و پيوسته حرف مىزد و مىخنديد !
امام عليه السلام فرمود : « اى جوان ! در حضور جمع مىخندى و از ياد خدا غافلى ! در حالى كه سه روز ديگر جزو اهل قبورى ، آن جوان با شنيدن سخن امام عليه السلام از آن حال باز ايستاد ، و چنان شد كه فرموده بود . « 2 »
29 - از سعيد ملاح نقل كرده ، مىگويد : در مجلس وليمهاى بوديم مردى شوخى مىكرد ابوالحسن عليه السلام رو به جعفربن قاسمبن هاشم بصرى كرد و فرمود : « اين آدم از اين غذا نمىخورد و به زودى خبرى از خانوادهاش مىرسد كه خوشى او را به هم مىزند ! » همين كه غذا را آوردند غلام آن مرد با گريه آمد كه مادرش از پشت بام افتاده و در حال مرگ است ! جعفر مىگويد : به خدا سوگند كه پس از آن توقف نكردم ( واقفى نماندم ) بلكه به امامت وى قطع پيدا كردم ! « 3 »
30 - همو به اسناد خود از حسينبن على نقل كرده ، مىگويد : مردى بيمناكدر حالىكه مىلرزيد ، خدمت على نقىّ عليه السلام آمد و گفت : پسرم شيفته
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 452 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان : 2 / 453 .