نوشت ؟ گفت : نه .
مىگويد : پس از آن خدمت امام عليه السلام رفتم ، فرمود : « ابوموسى ! چهرهء رضايت و خوشحالى را مىبينم ! »
گفتم : سرورم ! آنها گفتند كه شما نزد متوكّل نرفتهايد و از او درخواست هم نكردهايد ؟
فرمود : « همانا خداى تعالى مىداند كه ما در گرفتاريها به غير او پناه نمىبريم و در شدايد جز به او توكل نمىكنيم و ما را چنان عادت داده است كه هر گاه از او چيزى را بخواهيم مرحمت مىكند و بيم آن را داريم كه ما از اين عادت منحرف شويم او نيز عدول كند ! » . « 1 »
25 - از علي بن مهزيار نقل كرده ، مىگويد : من وارد مركز سپاه ( سامرا ) شدم در حالى كه نسبت به امامت ( امام هادى عليه السلام ) ترديد داشتم ، در يكى از روزهاى بهارى ديدم پادشاه ( متوكّل ) به شكار رفته است ، اما آن روز گرمى بود و مردم لباس تابستانى بر تن داشتند ، ولى ابوالحسن عليه السلام لبادهاى بر تن و روى اسبش روانداز نمدى انداخته بود و دم اسبش را بسته بود و مردم از رفتار آن حضرت در شگفت بودند و مىگفتند : اين مرد را نگاه كنيد با خودش چه كرده است ؟ !
همين كه مردم وارد بيابان شدند ، فاصلهاى نشد ابر زيادى برخاست ، باران شديدى باريدن گرفت كسى نماند مگر غرق باران شد ولى آن حضرت از بين جمع سالم بازگشت ! با خود گفتم ، ممكن است وى امام باشد ، سپس با خود گفتم : راجع به جُنُب در حالى كه عرق كرده و به
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 449 .