مىبود ! « 1 »
23 - از ابن سهلويه نقل كرده است كه زيدبن موسى به عمربن فرج چندين بار نوشت كه او را بر برادرزادهاش مقدم بدارد و مىگفت : او نوجوان است و من عموى اويم !
عمر گفت : اين حق تو است ! به او گفت : من اين كار را مىكنم همين كه فردا صبح شد او را نشاند و خود در بالاى مجلس نشست سپس ابوالحسن عليه السلام را احضار كرد امام عليه السلام وارد شد ، همين كه چشم زيد به آن حضرت افتاد ، از جا بلند شد و او را در جاى خودش نشاند و خود در مقابل او نشست ! به او گفتند : چرا اين كار را كردى ؟ گفت : همين كه او را ديدم اختيار از دستم رفت ! « 2 »
24 - از ابوالحسن محمّدبن احمد به نقل از عموى پدرش آورده است ، مىگويد : روزى آهنگ امام عليه السلام را كردم ، و عرض كردم كه متوكّل ماهيانهء مرا قطع كرده و اتهامى جز ملازمت شما را نداشتم شايسته است كه لطفى بفرماييد و از او بخواهيد ( مشكل مرا حل كند ) .
فرمود : « ان شاء اللَّه حل مىشود ! » چون شب شد ، فرستادهء متوكّل يكى پس از ديگرى در منزل را زدند ، نزد وى رفتم ديدم داخل بستر خود است ، گفت : ابوموسى ! گرفتارى ما باعث شده بود كه از تو فراموش كنيم تو هم خودت را از ياد ما بردى ، پيش ما چه دارى ؟
گفتم : فلان پاداش را و چيزهايى را گفتم ! دستور داد همهء آنها را دو برابر به من دادند . به فتح گفتم : علي بن محمّد عليهما السلام اينجا آمد ، يا نامهاى
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 448 .
( 2 ) - همان : 2 / 449 .