مىگويد : در جايى ، پيرامون امام عليه السلام اصنافى از صنعتگران بودند ، آنجا بمانند يك روستا بود ، يونس نقاش با آقايمان امام عليه السلام رابطه داشت و به او خدمت مىكرد ، روزى خدمت آن حضرت آمد در حالى كه به خود مىلرزيد ! عرض كرد : آقاى من ! از شما مىخواهم كه نسبت به خانوادهام توجه داشته باشيد ! امام عليه السلام فرمود : « چه خبر است ؟ گفت : تصميم دارم از اينجا بروم در حالى كه لبخند مىزد ، فرمود : « يونس ! براى چه مىخواهى به روى ؟ »
گفت : يونسبن بغا نگين انگشترى گران قيمتى را نزد من آورد خواستم او را نگارش دهم شكست و دو نيم شد و موعد آن فرداست ، و او موسىبن بغاست يا هزار تازيانه به من خواهد زد و يا مرا خواهد كشت !
امام عليه السلام فرمود : « تو به خانهات برو تا فردا فرجى است ! و جز خير نخواهد بود » همين كه فردا شد ، صبح زود در حالى كه مىلرزيد آمد و گفت : فرستاده او آمده و نگين را مىخواهد ؟
فرمود : پيش او برو چيزى جز خير نخواهى ديد ! » .
عرض كرد : سرورم ! به او چه بگويم ؟
امام عليه السلام لبخندى زد و فرمود : « پيش او برو و گوش بده ببين چه مىگويد ! هرگز چيزى جز خير نخواهد بود ! » .
راوى مىگويد : او رفت و دوباره برگشت در حالى كه مىخنديد ، به من گفت : آقاى من كنيزان با هم اختلاف پيدا كردهاند ، اگر براى تو امكان دارد ، نگين را دوتا كن تا مشكل ما حل شود ! مىگويد : امام عليه السلام با شنيدن اين خبر گفت : « خدايا تو را سپاس براى آن كه ما را از كسانى قرار دادهاى كه تو را به حق مىستايند ! » و رو به من كرد و فرمود : « تو به او چه گفتى ؟ » .
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 173
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٧٣