شروع كرد با من به زبان فارسى سخن گفت . « 1 »
11 - همو از ابراهيمبن مهزيار نقل كرده ، مىگويد : ابوالحسن عليه السلام همواره به علي بن مهزيار مىنوشت و به او دستور مىداد كه ساعاتى را مقدار ( خادم ) براى او كار كند ! در سال 228 او ( علي بن مهزيار ) را برداشتيم به سمت آن حضرت حركت كرديم وقتى كه به « سياله » رسيديم ، نامهاى به محضر آن حضرت نوشت و اطلاع داد كه دارد مىرود و اجازه خواست كه به خدمت آن حضرت برسد و در چه وقتى شرفياب شويم و براى ابراهيم نيز اجازه خواست ! پس پاسخ رسيد ، اجازه دادند كه بعدازظهر خدمتشان برسيم ما هم دسته جمعى رفتيم تا اين كه در يك روز گرم بسيار سوزان رسيديم و غلام علي بن مهزيار ، مسرور نيز با ما بود .
و چون به خانهء امام عليه السلام نزديك شدند ناگهان ديديم بلال ايستاده منتظر ماست و بلال غلام ابوالحسن عليه السلام بود ، گفت : وارد شويد ! پس وارد حجرهاى شديم در حالى كه به شدت تشنه بوديم ، ديرى نپاييد كه نشسته بوديم يكى از خدمتكاران بيرون آمد و با خود مقدار كمى آب سرد داشت آب را آشاميديم سپس علي بن مهزيار را فرا خواند و او تا بعد از عصر نزد امام عليه السلام ماند ، آنگاه مرا طلبيد سلام دادم و اجازه خواستم تا دست آن حضرت را ببوسم ، دستش را دراز كرد و بوسيدم و فرمود : بنشين ! نشستم .
سپس بلند شدم و خداحافظى كردم ، همين كه از در خانه بيرون آمدم
هامش
( 1 ) - بصائر : ص 333 .