مرا صدا زد و گفت : « ابراهيم ! » عرض كردم : لبيك آقاى من ! فرمود :
« همانجا بمان ! پس ما همچنان نشسته بوديم و غلام ما مسرور نيز با ما بود ، پس دستور داد تا مقداد جلسه را آماده سازد !
سپس امام عليه السلام بيرون آمد ، مسرور گفت : هشت ، فرمود : « هشت ، ثمانيه » ؟ گفتيم : آرى سرور ما ! پس تا شامگاه خدمت آن حضرت مانديم سپس بيرون شديم ، به على فرمود : « فردا صبح مسرور را بفرست ! » مسرور را نزد آن حضرت فرستاد ، همين كه مسرور وارد شد ، به زبان فارسى فرمود : « بار خدايا چون » من هم گفتم : نيك يا سيدى ، از دست نصر ! پس از آن به مسرور فرمود : « در ببند ! در ببند ! » او در را بست ، آنگاه ردايى روى من انداخت ؛ و مرا از دست نصر مخفى كرد تا آنچه را كه مىخواهد از من بپرسد ! پس علي بن مهزيار او را ديد و گفت : همه حرفها راجع به نصر بود ! گفت : يا اباالحسن ! بيشتر ترس من از عمروبن قرح است ! « 1 »
12 - همو از قارن به نقل از مردى كه هم شير با ابوجعفر عليه السلام بود ، آورده است مىگويد : در آن ميان كه ابوالحسن با مربى خود بنام ابوزكريا و ابوجعفر عليه السلام در بغداد نزد ما نشسته بود و ابوالحسن عليه السلام از روى لوحى براى مربى خود مىخواند ناگهان به شدت گريه كرد مربى پرسيد : چرا گريه مىكنى ؟ او جوابى نداد !
پس گفت : اجازهء ورود بدهيد ! اجازه داد و صداى ناله و گريه از منزل آن حضرت بلند شد . سپس به سمت ما درآمد ، از علت گريه پرسيدم ،
هامش
( 1 ) - بصائر : ص 337 .