بود :
« اى محمّد در ناحيهء سمت غربى سكونت نكن ! » من نامه را كه خواندم با خودم گفتم : در حالى كه من در بازداشت به سر مىبرم ، اين نامه را نوشتهاند ! اين مطلب شگفتانگيز است ، ديرى نپاييد كه مرا آزاد كردند و سپاس و شكر خدا را !
راوى مىگويد : محمّدبن فرج به آن حضرت نوشت : دربارهء مزرعه و باغ و ملك خودش پرسيد ، امام عليه السلام در پاسخ وى نوشت : « به زودى آنها را به تو باز مىگردانند و اگر هم بر نگردانند ضررى به حال تو ندارد . » .
چون محمّدبن فرج را به سامرا طلبيدند ، طى نوشتهاى دستور دادند تا املاك او را به او پس دهند ولى پيش از دريافت آن محمّد از دنيا رفت !
راوى مىگويد : محمّدبن خضيب به محمّدبن فرج نوشت و از او خواست تا به سامرا برود ! ولى محمّدبن فرج به امام عليه السلام نوشت و از او مشورت كرد ، امام عليه السلام در پاسخ نامه او نوشت : « به سامرا برو كه براى تو گشايش است ان شاءاللَّه - او به سامرا رفت و ديرى نگذشت كه مرد . « 1 »
8 - از ابويعقوب نقل كرده است ، مىگويد : محمّد ( ابن فرج ) را پيش از مردنش در سامرا ديدم ، هنگام شب بود خدمت ابوالحسن عليه السلام آمده بود و نگاهى به او كرد ، از فرداى آن شب محمّد مريض شد ، پس از چند روز از بيماريش به ديدن او رفتم ، بيماريش سنگين شده بود ، براى من نقل كرد كه ( امام عليه السلام ) براى او جامهاى فرستاده است و آن را دريافت كرده و در پارچهاى پيچيده و زير سرش گذاشته است ، مىگويد : در همان جامه كفن
هامش
( 1 ) - كافى : 1 / 500 .