پرسيد : شايد آمدهاى تا از مولايت خبر بگيرى ؟
گفتم : مولاى من كيست ؟ مولاى من اميرالمؤمنين [ ! ] است .
گفت : ساكت باش ! مولاى تو ، بر حق است ( امام هادى ) از من نترس كه من با تو هم عقيدهام !
گفتم : خدا را شكر !
گفت : آيا دوست دارى كه او را ببينى ؟
گفتم : آرى .
گفت : لحظهاى بنشين تا صاحب البريد ( نامه رسان ) از نزد او بيرون بيايد !
مىگويد : نشستم ، چون نامه رسان بيرون آمد ، به غلام خود گفت :
دست صقر را بگير ، ببر ميان آن حجرهاى كه آن مرد علوى را زندان كردهاند و خودت برگرد ، آنها را به حال خودشان بگذار !
صقر مىگويد : غلام مرا وارد حجره كرد و با دست خود اشاره به خانهاى كرد ، من وارد شدم ناگهان ديدم امام عليه السلام روى حصيرى نشسته و در مقابلش قبرى كندهاند !
مىگويد : سلام دادم ، جواب سلام مرا داد سپس دستور داد بنشينم ! آنگاه فرمود : « صقر ! براى چه آمدى ؟ »
عرض كردم : آقاى من ، آمدم تا از شما خبرى بگيرم ! مىگويد : سپس نگاهى به آن قبر كردم ، گريستم ، نگاهى به من كرد و فرمود : « صقر ! محزون مباش ، آنها نمىتوانند به من آسيبى برسانند ! » .
گفتم : الحمدللَّه ! سپس عرض كردم : سرورم ! حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه من معناى آن را نمىدانم ؟ !
مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 171
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٧١