تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الهادي (ع) (مسند امام هادى ع) (فارسى) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
پرسيد : شايد آمده‌اى تا از مولايت خبر بگيرى ؟ گفتم : مولاى من كيست ؟ مولاى من اميرالمؤمنين [ ! ] است . گفت : ساكت باش ! مولاى تو ، بر حق است ( امام هادى ) از من نترس كه من با تو هم عقيده‌ام ! گفتم : خدا را شكر ! گفت : آيا دوست دارى كه او را ببينى ؟ گفتم : آرى . گفت : لحظه‌اى بنشين تا صاحب البريد ( نامه رسان ) از نزد او بيرون بيايد ! مىگويد : نشستم ، چون نامه رسان بيرون آمد ، به غلام خود گفت : دست صقر را بگير ، ببر ميان آن حجره‌اى كه آن مرد علوى را زندان كرده‌اند و خودت برگرد ، آنها را به حال خودشان بگذار ! صقر مىگويد : غلام مرا وارد حجره كرد و با دست خود اشاره به خانه‌اى كرد ، من وارد شدم ناگهان ديدم امام عليه السلام روى حصيرى نشسته و در مقابلش قبرى كنده‌اند ! مىگويد : سلام دادم ، جواب سلام مرا داد سپس دستور داد بنشينم ! آنگاه فرمود : « صقر ! براى چه آمدى ؟ » عرض كردم : آقاى من ، آمدم تا از شما خبرى بگيرم ! مىگويد : سپس نگاهى به آن قبر كردم ، گريستم ، نگاهى به من كرد و فرمود : « صقر ! محزون مباش ، آنها نمىتوانند به من آسيبى برسانند ! » . گفتم : الحمدللَّه ! سپس عرض كردم : سرورم ! حديثى از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نقل شده است كه من معناى آن را نمىدانم ؟ !