كردند !
احمد مىگويد : ابويعقوب نقل كرد كه ابوالحسن عليه السلام را با ابن خضيب ديدم ، ابن خضيب عرض كرد : فدايت شوم ! پيش برو ! امام عليه السلام در پاسخ وى فرمود : « تو مقدم هستى ! » چهار روز بيش نگذشت كه چوبهاى شكنجه را به ساقهاى ابن خضيب بستند و پس از آن خبر مرگش اعلام شد !
راوى مىگويد : از وى نقل است كه چون ابن خضيب دربارهء خانهاى كه آن را از امام عليه السلام مطالبه مىكرد و سختگيرى داشت ، امام عليه السلام به او پيغام داد كه من با درخواست از خداى عزوجل تو را به روزى مىنشانم كه اثرى از تو بجا نماند و خداى عزوجل ابن خضيب را در همان روزها گرفتار كرد ! « 1 »
9 - ابن شهرآشوب به اسناد خود از علي بن مهزيار نقل كرده ، مىگويد :
غلامم را كه از مردم صقلابيا بود ، خدمت ابوالحسن سوم عليه السلام فرستادم ، غلام در حالى برگشت كه شگفتزده بود ! گفتم : پسرم تو را چه شده است ؟ گفت : چگونه تعجب نكنم كه وى ( امام عليه السلام ) پيوسته به زبان صقلابى با من حرف مىزد ! گويى كه يكى از ما صقلابيهاست و تنها خواسته است خود را از مردم پنهان دارد ! « 2 »
10 - محمّدبن حسن صفار از محمّدبن حسينبن علي بن مهزيار نقل كرده است ، مىگويد : خدمت طيّب و هادى ( امام دهم ) عليه السلام رسيدم ، او ابتدا
هامش
( 1 ) - كافى : 1 / 500 .
( 2 ) - مناقب : 2 / 448 .