تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح الاشارات والتنبيهات — صفحة مقدمه 77

مساهمون:

صمقدمه ٧٧
چيزهاى مختلف فرآهم نشده باشد در صورتي كه آن داراى يك ماهيّت امكاني ويك وجود واجب بالغير است ؟ وسپس واجب است جهتي كه به منزلهء صورت آن است مبدأ يك پديدهء صوري شود وجهتي كه به منزلهء مادّه است مبدأ يك چيزى مثل مادّه گردد . پس از جهتي كه مبدأ اوّل را تعقّل مىكند علّت براي عقلي ديگر واقع مىشود وبا جهت ديگر [ يعنى تعقّل ذات خود وحالت امكان ذاتىبراى جوهري جسماني علّت مىگردد . ومىتوان در اين جهت دوّمى تفصيل قائل شد وتعقّل ذات را براي صورت فلك ( نفس فلكى ) علّت دانست وحالت امكان ذاتي را براي مادّهء فلك ( جرم فلكى ) علّت دانست » « 1 » . ودر عقل بعدى نيز چون همين اعتبارات وجهاتى كه در صادر اوّل گفته شد وجود دارد آن عقل هم مىتواند علّت براي پيدايش نفس وجرم فلكى ديگرى باشد تا اين كه عدد عقول وأفلاك كامل گردد . « 2 » به عنوان مثال از عقل اوّل كه صادر نخستين است عقل دوّم وفلك أقصى ( فلك اطلس ) ونفس آن صادر شده است . واز عقل دوّم عقل سوّم وفلك ثوابت ونفس آن ناشى شده است وهمينطور تا برسد به عقل نهم كه از آن عقل دهم وفلك قمر ونفس آن صادر مىشود « 3 » . يعنى بعد از صدور عقل اوّل در هر مرتبه سه
هامش
( 1 ) - عبارت ابن سينا اين است : « زيادة تحصيل : فمن الضّرورة إذن أن يكون جوهر عقلىّ يلزم عنه جوهر عقلىّ وجرم سماوىّ . ومعلوم أنّ الاثنين أنّما يلزمان من واحد من حيثيّتين . ولا حيثيّتى اختلاف هناك إلّا ما كان لكلّ شئ منها : أنّه بذاته إمكانىّ الوجود وبالأوّل واجب الوجود ، وأنّه يعقل ذاته ويعقل الأوّل . فيكون بماله من عقله الأوّل الموجب لوجوده ، وبماله من حاله عنده مبدأ لشئ ؛ وبما له من ذاته مبدأ لشئ آخر . ولأنّه معلول فلا مانع من أن يكون هو مقوّما من مختلفات . وكيف لا ، وله ماهيّة إمكانيّة ، ووجوده هو من غيره واجب . ثمّ يجب أن يكون الأمر الصّورى منه مبدأ للكائن الصّورى ، والامر الأشبه بالمادّة مبدءا للكائن المناسب للمادّة . فيكون بما هو عاقل للأوّل الّذى وجب به مبدأ لجوهر عقلىّ ، وبالآخر مبدأ لجوهر جسمانىّ . ويجوز أن يكون للآخر تفصيل أيضا إلى أمرين بهما يصير سببا لصورة ومادّة جسميّتين . » ( همين كتاب ؛ ص 498 ) .
( 2 ) - ر . ك : همين كتاب ؛ نمط ششم ؛ فصل 41 ؛ ص 505 .
( 3 ) - مطابق هيئت بطلميوسى كه تا قرنها بر تفكّر بشرى حاكم بوده است زمين ، ثابت ، كروى ، ومركز عالم كون تصوّر مىشده است كه ساير اجرام سماوي به دور آن در حال حركتند . ايشان اجرام سماوي را به دو گروه سيّارات وثوابت تقسيم مىكردند . ماه ، عطارد ، زهره ، خورشيد ، مرّيخ ، مشترى وزحل هفت كوكبى بودند كه به كواكب سيّاره يا متحيّره معروف بودند . امّا باقي كواكب كه عدد آنها بىشمار است ثوابت به حساب مىآمدند . علّت ثابت ناميده شدن اين كواكب اين نيست كه آنها داراى حركت نيستند ، بلكه به اين جهت ثوابت ناميده شده‌اند كه أوضاع آنها نسبت به يكديگر همواره ثابت است . والّا اينها هم ، همه با هم در هر شبانه روز يك دور از جهت مشرق به مغرب به دور زمين گردش مىكنند . منجّمان گذشته براساس همين سيّارات وثوابتى كه در آسمان براي آنها قابل رصد ومشاهده بوده است به أفلاك نه گانه معتقد شده‌اند كه اين أفلاك ، محرّك اين كواكب مىباشند . هفت كوكب سيّار را چون در سرعت وبطئ مساوى نمىيافتند ، پس محرّك همهء آنها فلك واحدى نمىتوانست باشد وبايد براي هر يك از آنها فلك جداگانه‌اى باشد . امّا اين أفلاك هفتگانه همه در يك رتبه نبودند بلكه بعضي بر بعضي ديگر تقدّم داشتند زيرا مشاهده مىشد كه بعضي از اين كواكب بعضي ديگر را مىپوشانند . پس اين حجب وكسوف دليل بر تقدّم وتأخّر آنهاست . يعنى كاسف در فلكى پائين‌تر از فلك كوكبى كه مورد كسوف واقع مىشود بايد قرار داشته باشد . روى همين حساب در نظر ايشان فلك قمر از همه پائين‌تر وآسمان دنياست . ودر فوق آن به ترتيب فلك عطارد ، زهره ، خورشيد ، مرّيخ ، مشترى وزحل قرار دارند . بعد از اين أفلاك هفتگانه نوبت به فلك ثوابت كه محيط به همهء ثوابت ومحرّك آنهاست مىرسد . بالآخرة در فوق همهء اين أفلاك ومحيط بر همهء آنها فلك أقصى يا فلك اطلس قرار دارد كه خالى از هر كوكبى است . اين أفلاك داراى جرمي ونفسي بوده وحركت آنها ارادى وشوقى است . ( ر . ك : علم هيئت از قسم رياضى « شفاء » كه در آن شيخ الرّئيس كتاب « المجسطى » بطلميوس حكيم يوناني را تلخيص كرده است . ور . ك : قطب الدّين شيرازي ؛ « درّة التاج » ؛ تصحيح سيد محمّد مشكاة ؛ تهران ( انتشارات حكمت ) 1369 ش ؛ صص 689 - 675 .