ذوالقرنين بپرسيد ! گفتند : آرى . فرمود : ذوالقرنين غلامى از اهل روم بود سپس به پادشاهى رسيد و به محل طلوع و غروب خورشيد رفت سپس سدّى در آنجا بنا كرد . آنها گفتند : گواهى مىدهيم كه همين طور بوده است .
از جمله وابصة بن معبد اسدى خدمت آن حضرت رسيد و با خود گفت : من از هيچ خوب و بدى فروگذار نمىكنم مگر از وى مىپرسم ، چون نزد وى آمد يكى از اصحابش گفت : وابصه ! از رسول خدا بپرس !
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : او را واگذار ! وابصه جلو بيا ! ( وابصه مىگويد : ) نزديك رفتم ، فرمود : آيا خود مىپرسى كه براى چه آمدهاى يا من بگويم ؟ وابصه گفت : شما بفرماييد ! فرمود : آمدى تا از خوبى و بدى بپرسى !
گفت : آرى . پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با دست خود به سينهء او زد و سپس فرمود :
وابصه ! نيكى آن است كه دل به آن آرام گيرد و گناه و بدى آن است كه در دل تردّد و جولان دارد و اگر به مردم بدى كنى بر تو بدى كنند .
از جمله گروهى از عبدالقيس خدمت آن حضرت آمدند و وارد شدند ، همين كه حاجت خود را نزد آن حضرت يافتند ، فرمود : خرماى مردمتان را به همراه داريد به من بدهيد ، پس هر كدام از آنها نوعى خرما به وى دادند ، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : اين خرما اسمش اين است و آن خرما اسمش آن است . گفتند : شما بهتر از ما خرماى سرزمين ما را مىشناسى ! پس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم سرزمين آنها را توصيف كرد و گفتند : آيا شما آنجا آمدهايد ؟ فرمود : ولى براى من باز شد و من آن را نگريستم . مردى از ايشان بلند شد و گفت : يا رسول اللَّه ! اين دايى من است و توهّماتى دارد !
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 442
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٤٤٢