گفتند : ما خواستيم تو را با محمّد درگير كنيم و مرد بيابانى را مسخره كنيم ! ابوجهل گفت : او درِ خانه مرا زد ، من بيرون آمدم ، گفت : حق اين مرد بيابانى را بده ! در حالى كه بالا سر او موجودى چون ( شترى ) نر دهانش را باز كرده بود گويا قصد مرا داشت ! گفت : حق او را بده ! با خود گفتم :
اگر بگويم : نمىدهم ، سرم را به دهان مىگيرد ! از اينرو پرداختم .
از جمله ، قريش نضربن حرث و علقمةبن ابى معيط را به يثرب نزد يهود فرستادند و به آنها گفتند : چون نزد ايشان رفتيد راجع به او بپرسيد ! گفتند : اوصاف او را براى ما بگوييد ، او را توصيف كردند ! گفتند : چه كسانى از وى پيروى مىكنند ؟ گفتند : نادانانِمان ! دانشمندى از يهود فرياد زد و گفت : او همان پيامبرى است كه وصف او را در تورات مىيابيد و قوم او با وى از همه كس دشمنترند !
و از جمله اينكه قريش سراقة بن جعشم را فرستادند در جستجوى وى به مدينه رفت و به او رسيد ، همراهى آن حضرت گفت : يا رسول اللَّه ! اين سراقه است . فرمود : خدايا او را كفايت كن ! با اسب خود تا كمرش به زمين فرو رفت .
فرياد زد : يا محمّد ! با قولى كه به تو مىدهم مرا آزاد كن كه خيرخواه كسى جز تو نباشم و با كسى از دشمنانت سازش نكنم . « 1 »
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : خدايا ! اگر راست مىگويد : اسب او را آزاد كن ! رها شد و او هم وفا كرد و پس از آن برنگشت .
از جمله عامربن طفيل و ازيد بن قيس نزد پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آمدند ، عامر به
هامش
( 1 ) - درباره اين معجزات به « غاية المرام » يا « كشف المراد » علامه حلّى مراجعه شود - م .