بغداد فرستاد و دستور داد تا فورى نزد امام عليه السلام برود و از حال او باخبر شود ! اگر جريان بر همان منوال باشد كه گفتهاند نزد عباس بنمحمّد برود و نامهء هارون را به عباس بنمحمّد بدهد و او را مأمور به امتثال امر ( دربارهء تنبيه ) فضل ! نمايد . و نامهاى را از جانب هارون به سندى بن شاهك برساند و او را به اطاعت از عباس بنمحمّد فرمان دهد . پس مسرور ( خادم ) رفت و در سراى فضل بن يحيى فرود آمد ، كسى نمىدانست او چه هدفى دارد سپس به سراغ امام عليه السلام رفت و ديد همانطور است كه به هارون خبر دادهاند ، فورى نزد عباس بنمحمّد و سندى بن شاهك رفت و هر دو نامهء هارون را به آنها داد . طولى نكشيد كه مردم ديدند فرستادهء هارون دوان دوان به جانب فضل بن يحيى مىرود و با او سواره ، حيرتزده و بيمناك حركت كردند تا بر عباس وارد شدند ، عباس تازيانه و دستبندى طلبيد و با آنها نزد سندى رفت ، پس از آن دستور داد تا فضل بن يحيى را برهنه كردند سپس او را صد ضربه شلاق زدند . فضل بر خلاف وقت ورود ، با رنگ دگرگونه بيرون آمد درحالى كه توانش را از دست داده بود و داشت از طرف راست و چپ به مردم سلام مىداد ! « 1 »
42 - مسعودى از عبداللَّه بن مالك خزاعى كه در كاخ هارون و نگهبان مخصوص او بود ، نقل كرده ، مىگويد : فرستادهء هارون موقعى به سراغ من آمد كه هرگز در آن موقع نيامده بودو مرا از جايم بلند كرد و حتى اجازه نداد لباسهايم را عوض كنم ، از او سخت بيمناك بودم ، همين كه به
هامش
( 1 ) - مقاتل : ص 334 .