تربيت مىكند ) دولت من و پسرانم از بين مىرود ! ازاينرو درصدد حيلهگرى نسبت به جعفر بنمحمّد برآمد ، وى كه قائل به امامت بود ، با او رفت و آمد كرد و انس گرفت و رازدار او شد واطّلاعات زيادى از منزل او به دست آورد و هرچه ازكار او مطّلع مىشد به هارون گزارش مىكرد و بر كينهء او نسبت به امام عليه السلام مىافزود !
تا اينكه روزى به يكى از افراد مورد اعتمادش گفت : آيا مردى از آل ابوطالب را مىشناسى كه وضع مالى خوبى نداشته باشد تا ( در برابر كمك مالى ما ) اخبارموسى بن جعفر ( عليهما السلام ) را به ما بدهد ؟ او به على بن اسماعيل بن جعفر بنمحمّد ( عليهما السلام ) راهنمايى كرد ، يحيى بن خالد برمكى مالى براى او فرستاد ، درحالى كه امام موسى بن جعفر عليهما السلام با او همدم بود و كمك مالى مىكرد و چه بسا اسرار خود را به او مىگفت ، همين كه يحيى از او خواست كه نزد وى ( به بغداد ) برود ! موسى بن جعفر عليهما السلام فهميد و او را طلبيد ، فرمود : « برادرزاده ! كجا مىروى ؟ » گفت : به بغداد ، من بدهكارى دارم و عيالوارم !
امام عليه السلام فرمود : « من بدهى تو را ادا مىكنم و زندگى تو را تأمين مىنمايم » . او توجهى نكرد و تصميم به رفتن گرفت . امام ابوالحسن عليه السلام او را طلبيد و فرمود : « دارى مىروى ؟ » گفت : آرى ، من ناچار بايد بروم ! امام عليه السلام فرمود : « پسر برادرم ! توجه كن و از خدا بترس ، فرزندان مرا يتيم نكنى ! » و دستور داد سيصد دينار و چهار هزار درهم به او دادند . راويان مىگويند : على بن اسماعيل رفت تا نزد يحيى بن خالد برمكى رسيد و او را از اخبار موسى بن جعفر ( عليهما السلام ) مطّلع ساخت ، يحيى او را به هارون معرفى كرد و بيش از آنچه او خبر داده بود به هارون گفت سپس او را
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 157
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٥٧