غضب و مىرفت . تا اينكه ابرى آمد زيبا و پرنور و گفت : درود بر تو اى ولىّ خدا و حجّت او ! فرمود : درود بر تو اى ابر شنوا و فرمانبر ، قصد كجا را دارى ؟ گفت : سرزمين طالقان ! فرمود : براى رحمت يا غضب ؟ گفت :
براى رحمت . فرمود : حمل كن امانت الهى را ! ابر گفت : سمعاً و طاعةً .
فرمود : به اذن خدا در زمين آرام گير ! پس آن ابر نشست . وى بازوى مرا گرفت و روى آن ابر نشاند ، اينجا بود كه من گفتم : تو را بهخداى بزرگ و به حقمحمّد خاتم پيامبران و علىّ سرور اوصيا و امامان سوگند مىدهم بگو ببينم تو كيستى بهخدا كه كار مهمّى را به تو واگذاردهاند ؟ !
فرمود : واى بر تو اى على بن صالح خداوند زمين خود را يك چشم زدن از حجت پنهان يا آشكار خالى نمىگذارد ؛ منم حجت ظاهرى و باطنى خدا ، من حجت خدا در روز مقرّر معيّنم ، منم آنكه از جانب رسول خدا سخن مىگويم و اداى حق مىكنم ، من در حال حاضر موسى بن جعفرم ! پس من تصديق به امامت او و امامت پدرانش را گفتم . او ابر را فرمان داد پرواز كرد ، بهخدا كه من احساس ناراحتى نكردم و ترس نداشتم ، تندتر از يك چشم برهم زدن ، خودم را در خيابان خودمان در طالقان كه خانواده و فاميل من بودند ، سالم و در عين عافيت ديدم . هارون پس از شنيدن ماجراى وى او را كشت و گفت : كسى اين مطلب را نشنود ! « 1 »
34 - از عمرو بن واقد نقل كرده است ، مىگويد : هارون بيست خرما داخل يك سينى گذاشته بود . نخى را آغشته به زهر كرده و آن را داخل سوزن نمود و خرمايى برداشته و نخ زهرآلود را داخل خرما فرو برد تا
هامش
( 1 ) - مناقب آل ابوطالب : 2 / 366 .