كشتى شكست ، چهقدر ماندى ؛ امواج تو را اصابت مىكرد و موقعى كه تصميم گرفتى خود را به دريا بيندازى تا بميرى باانتخاب مردن در برابر گرفتارى كه پيش آمده بود و آن ساعتى كه نجات يافتى و آن دو صورت خوب را ديدى و پىگيرى از پرندهاى كه ديدى نشسته است ! همين كه تو را ديد به سمت آسمان پرواز كرد ! پس خدا تو را بيامرزد بيا و بنشين !
همين كه سخنان او را شنيدم ، گفتم : تو را بهخدا بگو ببينم چه كسى تو را از حال من مطّلع ساخت ؟ گفت : خداوند داناى نهان و آشكار ؛ آن خدايى كه تو را مىبيند وقتى كه به پا مىخيزى و در جمع سجدهكنندگان حركت مىكنى ! سپس گفت : تو گرسنهاى ! سخنى گفت ، لبهايش بههم خورد ناگهان سفرهء غذايى كه پارچهاى روى آن انداخته بودند حاضر شد ، روپوش را برداشت و گفت : بيا از روزيى كه خدا نصيبت كرده است ، بخور ! پس من غذايى خوردم كه گواراتر از آن را نخورده بودم سپس آبى به من خورانيد كه گواراتر و خوشتر از آن را نياشاميده بودم ! آنگاه دو ركعت نماز خواند و بعد گفت : اى على ! آيا دوست دارى به شهر خود بازگردى ؟ گفتم : چه كسى مرا مىرساند ؟ گفت : از باب كرامت دوستانمان با ما ، چنين كارى را براى ايشان مىكنيم .
سپس دعاهايى را خواند و دست به طرف آسمان دراز كرد و گفت :
السّاعه السّاعه ! ناگهان ابرى پيدا شد كه قسمت به قسمت در آن غار را سايه افكنده بود و هر قطعهء ابر كه مىآمد مىگفت : درود بر تو اى ولىّ خدا و حجّت او ! و او در جواب مىگفت : درود و رحمت و بركات خدا بر تو اى ابر شنوا و فرمانبردار ! سپس به آن مىگفت : كجا مىروى ؟ مىگفت : به فلان سرزمين . مىفرمود : براى رحمت يا غضب ؟ مىگفت : براى رحمت يا
مسند الإمام الكاظم (ع) (مسند امام الكاظم ع) (فارسى) — صفحة 151
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص١٥١