مىگويد : امام كاظم و . . . « 1 »
29 - ابن طاووس به اسناد درست از عبداللَّه بن مالك خزاعى نقل كرده ، مىگويد : هارون مرا طلبيد و گفت : تا چه اندازهاى راز دارى ؟ گفتم : يا اميرالمؤمنين [ ! ] من جز بندهاى از بندگان تو نيستم . گفت : داخل اين حجره برو و هر كه آنجا بود بگير و او را بازداشت كن و مراقب باش تا وقتى كه از تو بخواهم !
عبداللَّه مىگويد : وارد حجره شدم ، ديدم موسى بن جعفر عليهما السلام است ، همين كه مرا ديد من سلام دادم و او را سوار بر مركبم و به منزل خودم بردم و با اعضاى خانوادهام قرار دادم و در را به روى او قفل كردم و كليد همراه من بود و خود عهدهدار خدمت وى شدم ، روزها گذشت ، نفهميدم چه شد يك مرتبه فرستادهء هارون آمد ، گفت : اميرالمؤمنين [ ! ] را درياب ! از جا برخاستم و وارد شدم ديدم نشسته ، بسترى سمت راست و بسترى سمت چپش ، سلام دادم جوابى نداد جز اينكه گفت : با آن امانت چه كردى ؟ مثل اينكه نفهميدم چه گفت ! گفت : رفيقت چه كرد ؟ گفتم : خوب است . گفت : نزد او برو و سه هزار درهم به او بده و او را به خانه و خانوادهاش بازگردان ! برخاستم و خواستم برگردم ، گفت : مىدانى چرا اين كار را مىكنم ؟ گفتم : نه يا اميرالمؤمنين [ ! ] گفت : در عالم خواب روى همين بسترِ سمت راستم خوابيده بودم ، ديدم كسى مىگويد : هارون ! موسى بن جعفر را رها كن ! از خواب بيدار شدم با خود گفتم : شايد در دلم چيزى از او بوده است ، برخاستم روى اين بستر ديگر خوابيدم باز
هامش
( 1 ) - كامل الزيارات : ص 18 . بقيّه ، عين شمارهء ( 1 ) بود - م .