و من چنان به خداوند اميدوارم كه گويا با حسن ظن ، بهخوبى مىبينم كه او چه مىكند ! « 1 »
11 - همو آورده است مىگويد : مهدى ( عباسى ) راهى حج شد همين كه به محلّ « فتق العبادى » رسيد ، مردم از تشنگى فرياد برآوردند ، دستور داد تا چاهى بكنند ، همين كه نزديك به آخر چاه رسيدند ، بادى از چاه بر ايشان وزيدن گرفت ، سطلها افتاد و از كار ماندند و كارگران از ترس جانشان بيرون آمدند . على بن يقطين مبلغ زيادى به دو نفر داد تا چاه را بكنند ، آنها پايين رفتند و دير كردند و پس از آن با ترس بيرون آمدند بهطورى كه رنگشان پريده بود ، على بن يقطين پرسيد : چه خبر است ؟
گفتند : ما آثار و وسايل خانهها را ديديم و مردان و زنانى را كه به هر كدام اشاره مىكرديم به صورت گرد و غبار در مىآمد ، قضيه به مهدى رسيد و او از هر كه مىپرسيد نمىدانستند تا اينكه موسى بن جعفر عليهما السلام فرمود : « اينان اصحاب احقاف هستند كه خداوند بر ايشان غضب كرد و زمين آنها را با سراها و اموالشان در خود فرو برد » . « 2 »
12 - مسعودى از ابوخالد زبالى نقل كرده است ، موسى بن جعفر عليه السلام بر ما وارد شد ، درحالى كه مهدى او را احضار كرده بود من تا چند ميلى از « زباله » بيرون رفتم او را ديدم و پس از آن او را بدرقه نمودم چون خداحافظى كردم ، گريستم ، گفت : « ابوخالد چرا گريه مىكنى ؟ » گفتم :
سرورم ! تو را احضار كردهاند و نمىدانم بر سر شما چه مىآيد ؟ ! فرمود :
هامش
( 1 ) - مناقب : 2 / 370 .
( 2 ) - همان : 2 / 373 . اين داستان را به شماره ( 8 ) مفصّلتر نقل كرديم - م .