تو گفتهاى كه من چنان طبيبى هستم كه هر كه را شفا داد نخواهد مرد وهر كه را درمان كرد بيمار نخواهد شد ، ونحوييى هستم كه از حالي به حالي نمىگردد ومحدّثى هستم كه دو روايتش با هم تناقض ندارد وفيلسوفى هستم كه طبيعت را بر شريعت حمل نمىكند وتنها به علم عقلي بدون رياضت اكتفا ندارد . ومهندسي هستم كه جذر أصم را باز مىشناسد ومنجّمى هستم كه دل أو كتاب اوست وچشم أو أسطرلاب أو . دعويهاى باطل تو را شنيديم . تو كه از خويشتن خويش راضى هستى وبر ديگران خشمگينى ، عاشق فعل خويش ودشمن همهء مردم روزگار . « 69 »
توحيدي از أبو الحسن بديهي دو مطلب فلسفي نقل كرده است يكى دربارهء نفس وديگرى دربارهء امكان . بديهي موجودات را به دو قسم تقسيم كرده است : « موجود حسّى وموجود عقلي .
هر يك از اين دو قسم برحسب وجودي كه بدان موجود است نوع وجود خاصي دارد : وجود حسى ووجود عقلي . بر اين أساس ، نفس داراى وجود حسى نيست بلكه وجود عقلي دارد . دليل بر اين در جهان ما مشهود است ، چنان كه مىبينيم نفس انسان مىانديشد وتعقل مىكند ويقين مىكند ، مقدمات استدلال را تنظيم مىنمايد وانسان را به سرچشمههاى معلومات رهبرى مىكند . وبه سوى غايات برمىشود ، در حالي كه حسّ را با آن هيچ گونه شركتى نيست ودر اين كار نه كمكى از حس به كار مىآيد نه مادهاى . بنا بر اين ، چرا نفس . . . پس از مفارقت از قشور وحدود وموانع وپردهها وپوششهايى كه آن را فراگرفته است از حس بىنياز نباشد واز حيث جوهر از آن ارجمندتر وبلندپايهتر نباشد واز اين گونه خواصّى كه به مادّه تعلق دارد مبرا نباشد ؟ » « 70 » توحيدي دربارهء نظريهء ديگرى كه به احتمال قوى از بديهي وگروه ديگرى از فلاسفهء همفكر اوست ، گويد : « برخى از أفاضل فلاسفه كه بارها به نام ايشان اشاره كردهام در مورد معنى امكان خوض نموده ودربارهء آن مسأله اظهار عقيدة كردهاند . » « 71 » فلاسفهاى كه توحيدي بدانها اشاره كرده است عبارتند از : يحيى بن عدي ، أبو سليمان منطقي سجستانى وبديهي وعروضى وچند تن ديگر . واعتقاد ما بر اين است كه توجه فلاسفه به « ممكن » به جهت بعد متافيزيكى اين مسألهء منطقي است واين امر از رسالهء فلسفي مفصّلى كه أستاذ اين جماعت
هامش
( 69 ) . رسائل أبى بكر الخوارزمي ، ص 196 .
( 70 ) . توحيدي ، المقابسات ، ص 157 .
( 71 ) . همان ، ص 181 .