دگرگون جلوه دادن أمور وبدعت را سنّت نمودن . گويى سوفسطاييان تو را جانشين خود ساخته تا هر چه را به عيان ادراك مىشود انكار كنى وهر چه را به يقين شناخته مىگردد نقض نمايى . تو در واقع وارث أو در باطل وياور جهل أو در برابر هر خردمندى . « 67 »
پس از آن أو را به گزافهگويى واز خود بر بافتن وافترا در همان مسائل متهم كرده ، گويد :
هدف تو اين است كه هشام بن حكم را ناصبي وأبو الهذيل علّاف را نابتى وواصل بن عطا را حشوى وانمود كنى . . . ومعاوية را نخستين أحيا كنندهء سنّت واز ميانبردارندهء بدعت معرفى نمايى ودروغگويى نجّار را از همهء خلق خدا كمتر نشان دهى ، پادشاهان را از همهء مردم دون همتتر ودين را بازيچهء دست بازيگران . توحيد را كذب ووحى را أساطير الأولين ودانشمند را رونده در تاريكى وموحّد را مخبّط وفريبكار بازشناسانى وتنها خود را مخصوص به علم قديم بدانى . . . تو أهل هر صناعت را از ورأى پردهاى كثيف ، پر از عيب ولغزش مىبينى ، چنان كه احكام منجّمان صاحبنظر را دروغ معرّفى مىكنى وخطاهاى ايشان را در حوادث روزگار برمىشمرى . . . اختلافات علماى نحو را بازشناختهاى بطلان كار اطبا را از طريق ردّ وابطال رومى بر هندى وتكذيب إيراني بر يوناني ، واينكه كساني كه به دست اطبا مردهاند بيش از كساني كه به دست ايشان شفا يافتهاند ، باز دانستهاى .
لغزشگاههاى علماى لغت را در اين ديدهاى كه زبان قبايل با يكديگر متفاوت است ولغت أهل هر سرزمين از ديگرى متمايز . وعناد فلاسفه را در قديم دانستن مادّه ( طينة ) شناختهاى ، كه به انكار دليلي برخاستهاند كه در وجود خودشان موجود است . وگفتهاى كه : چگونه مىتواند غير خود را بشناسد كسى كه خود را نمىشناسد وچگونه غايب مىتواند چيزى را دريابد كه حاضر آن را نمىبيند . « 68 »
در پايان اين رساله مقام بديهي در علم وانديشه وشخصيت منحصر به فرد أو در بين دانشمندان زمانه از همان عبارات خوارزمي وفسوس وسخريهء أو بخوبى قابل ادراك است ، آنجا كه گويد :
هامش
( 67 ) . رسائل أبى بكر الخوارزمي ، ص 192 .
( 68 ) . همان ، ص 195 - 193 .