أقليدس « 12 » » .
از آنچه گذشت معلوم شد كه شاگرد أبو الحسن عامري همان أبو القاسم علي بن حسن كاتب است در رى وآن قطعهء فلسفي كه مؤلف منتخب صوان الحكمة نقل كرده ، از اوست نه از أبو القاسم انطاكى معروف به « المجتبى » كه از علماى بغداد ورجال بزرگ دربار عضد الدولة بوده است ومعقول نيست كه از چنين شخصيتى ، چيزى نقل شود واز أحوال أو سخن گفته نشود . بنا بر اين اگر براي أبو سليمان سجستانى معلوم بود كه صاحب آن قطعهء فلسفي ، اوست حتما دربارهء سيرهء أو نيز سخن مىگفت ، پس امتناع أو از معرّفى صاحب آن دلالت بر اين دارد كه أو را نمىشناخته است واينكه مىگويد « أو أبو القاسم انطاكى معروف به مجتبى است » دليل بر آن است كه أبو سليمان منطقي چون دربارهء گويندهء قطعه چيزى نمىدانسته است ، از كتاب مقابسات أبو حيان استفاده كرده ونام را از آن كتاب گرفته است . ابن نديم نيز دربارهء « المجتبى » سخن گفته است ، ليكن أبو سليمان چون مىدانسته است كه صاحب قطعهء فلسفي ، أو نيست از قول ابن نديم والفهرست أو چيزى نقل نكرده وتنها به آنچه توحيدي گفته اكتفا كرده است .
« أبو القاسم گويد : سببهايى كه مايهء حياتاند به اندازهء سببهاى مرگند . به أو گفته شد : پس چرا مرگ براي انسان از زندگى اولىتر است ؟ گفت : زيرا مرگ امرى طبيعي است وهر چه طبيعي باشد از آن گريزى نيست ، واينكه ما سخن أول را بطور مطلق گفتيم به اين دليل است كه تو خود مىبينى هر كس به وسيلهء چيزى از مرگ رهايى يابد شخص ديگرى به وسيلهء همان به كأم مرگ مىرود وهر كس از زندگى به وسيلهء چيزى خود را خلاص كند ، ديگرى با همان وسيله از مرگ رهايى مىيابد ، بنا بر اين اگر امكان حصر وشمار أسباب مرگ وزندگى وجود مىداشت ، همهء چيزهايى كه انسان به وسيلهء آن مىميرد به تعداد همان چيزهايى بود كه به وسيلهء آن زندگى مىيابد .
پس از آن گفت : واينجا يك مرگ طبيعي هست كه مورد اعتراف همگان است ودر مقابل آن يك حيات طبيعي : ويك مرگ عرضى هست ودر برابر آن يك حيات عرضى ، مرگ طبيعي مورد گواهى عموم مردم است ، اما حيات طبيعي عبارت است از حيات عقل به معقول . اما موت عرضى جهل شايع بين مردم است وحيات عرضى همين حيات حسّى وحركتي است كه انسان در حال سلامت جسم از آن برخوردار است ، كه همهء قوا بر جا باشد وأخلاط ساكن وتركيبات در جهت مثبت .
هامش
( 12 ) . قفطى ، تاريخ الحكماء ، ص 234 ، 64 . نيز رجوع شود به : شهرزورى ، نزهة الأرواح ، ج 2 ، ص 103 .