گفته آمد كه أو يكى است از جملهء وجوه . پس بايد كه اوّل چيز كه ازو در وجود آيد بىواسطه ، يك چيز بود كه در وى بسيارى متصوّر نبود . وآن چيز جسم نبود كه در وى اختلاف هيأت بود ونيز 151 هيأت نبود كه محتاج محلّ بود . ونفس نبود كه محتاج بدن بود . بلكه آن چيز جوهري باشد قائم به ذات خويش ، ومدرك ذات خويش ، وذات بارى وخالق 152 خويش . واوّل [ چيز كه از أو در وجود آيد ] نوري است ابداعى كه سر حدّ شرف ممكنات است ، اعني كه در ممكنات از وى شريفتر نبود .
( 19 ) واين جوهر ممكن است در نفس خود وواجب است به ذات خالق خود ، ومدرك مراتب خويش است ؛ وبه اعتبار ادراك مراتب خود از كمال ونقص ، اقتضاى چيزى مىكند از كامل وناقص ، از آن روى كه ادراك نسبت خود مىكند با خالق خويش ، مشاهدهء جمال وجلال لاهوت مىكند ، كه شريفتر اعتباري است ، چيزى شريف اقتضا مىكند وآن جوهري است قدسي ، مجرّد 153 از جسم و [ مجرّد ] از تصرّف كردن در جسم 154 ؛ واز آن روى كه ادراك امكان خود مىكند كه خسيستر اعتباري است وادراك 155 نقص ذات خود مىكند به نسبت أكبر 156 با خالق خود ، اقتضاى جرم سماوي مىكند واز آن روى كه ادراك ذات خود مىكند اقتضاى نفس سماوي وهمچنين جوهر دوّم به اعتبار اين سه مرتبه اقتضاى سه چيز مىكند به اعتبار شريف شريف وبه اعتبار خسيس خسيس وبه اعتبار متوسّط متوسّط ، تا 157 جواهر قدسي عقلي ونفوس سماوي وأجسام بسيط بسيار شوند .
رسالة هياكل النور ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
ص١٤٠