وى معلول آن اجزا گردد ؛ پس واجب الوجود نباشد 101 . ونيز اگر اجزاء واجب بود نشايد ؛ زيرا كه گفته آمد كه دو واجب الوجود نباشد 102 واگر [ اجزاء ] ممكن باشند هم 103 نشايد ؛ زيرا كه ذات واجب الوجود مركّب بود از اجزاء ممكن ؛ پس أو نيز ممكن بود ، واين محال است .
( 15 ) وبدان كه نشايد كه صفات واجب باشند 104 به ذات خويش ؛ كه اگر واجب بودندى به محلّ حاجت نبودى ايشان را ؛ وچون از محلّ مستغنى نيستند ، پس ممكن باشند . وبدين سبب نشايد كه واجب الوجود 105 محلّ صفات ممكن باشد ؛ زيرا كه صفات ممكن را نياز به فاعل وقابل آيد وواجب الوجود 106 هم مرجّح بود وقابل . ونشايد كه ، زيرا كه در ذات وى تركيب لازم شود ، زيرا كه اثركننده ديگر است واثر پذيرنده ديگر بود 107 ويك چيز ، از آن روى كه يكى است ، نشايد كه هم اثر كند وهم اثر پذيرد 108 واگر بيند كه يك چيز اثر كند واثر مىپذيرد 109 كه در وى 110 دو چيز بود ، يكى 111 فاعل ويكى قابل . هم چنان كه يكى از ما تصرّف كند در اعضاى خويش ، كه [ در ما ] تصرّفكننده عقل بود وقابل عضو بود . وواجب الوجود از اجزاى فاعلى وقابلى منزّه است وأو را كمال أعلى است ؛ زيرا كه آفرينندهء جملهء كمالات است . ونشايد كه كمال آفرين بىكمال بود ، زيرا كه [ قابل ] معلول أو تامّ بود ووى ناقص ، تعالى عن ذلك [ 122 / الف ] .
( 16 ) وهر چه ذات واجب الوجود را بسيار كند از تجسيم 112 وتركيب ومانند اين ، بر وى محال بود . وچنان كه بيان كردهايم ، كه 113 نشايد كه واجب الوجود را ضدّ بود ؛ زيرا كه ضدّ استدعاى مقاومت كند 114 موضوع
رسالة هياكل النور ( فارسي ) — صفحة 137
مساهمون: يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
ص١٣٧