نيست ، زيرا كه جز ظاهر چشم چيزى نتوان ديد . وقوّتى ديگر را « حافظه » گويند وأو خزانهء وهم است وهر صورت جزوى كه از وهم غايب 41 شود درين قوّت بماند . واين حواسّ باطن جاى در دماغ دارند وهر يكى را جايى خاص است از دماغ كه خصوص آنجا از خلل وصلاح آنجا 42 دانستهاند ، كه اگر آنجاى خلل پذيرد ، به خلل آن قوّت كه در آن جايگاه مخصوص 43 باشد خلل پذيرد 44 به خلل جايى 45 ؛ وهم بدين معنى بدانند اختلاف قوّتى را [ از قوّت ديگر ] اعني قوّتى خلل پذيرد ، وديگرى به سلامت ماند .
( 9 ) وبدان كه هر جانورى را قوّتى است شوقى كه به دو قسم شود : يكى را « شهوانى » گويند ، كه حق تعالى آفريده است تا آن چه موافق وملايم ومناسب وى است به خود كشد ؛ وديگرى را 46 « غضبى » گويند تا آن چه مناسب وملايم أو نيست از خود دور كند . وقوّتى ديگر بيافريده 47 جنباننده تا آلات واعضا را مىجنباند . و [ در ] بردارندهء آن قوّتها از مدركه ومحرّكه « روح حيواني » است ، واين روح جسمي لطيف است كه از لطافت تن وأخلاط 48 حاصل مىشود و 49 از تهىگاه چپ دل بر مىخيزد ودر جملهء تن پراكنده مىشود . بعد از آن كسوت نور نفس ناطقه درپوشد . واگر نه لطيف بودى در استخوانها نرفتى . واگر در راه گذر 50 اين روح سدّه يا مانعى درآيد وأو را از گذر باز دارد ، آن عضو بميرد . واين روح واسطهء تصرّف نفس ناطقه است وتا اين روح به سلامت است ، نفس ناطقه تصرّف كند در تن ، وچون منقطع شد تصرّف نيز منقطع شود . واين
رسالة هياكل النور ( فارسي ) — صفحة 132
مساهمون: يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
ص١٣٢