خصوص پيلى بود بر پشّه نتوان گفت . وچنان كه بر همه حيوان 25 مىتوان گفت ، پس با وى هيچ مقدار وخصوص 26 نبود وبايد كه محلّ آن صورت مجرّد بود از مقدار وخصوص ؛ زيرا كه اگر اين محلّ متقدّر بود از تقدير وى به قدر 27 آن صورت كه در وى است لازم شود ، وما گفتيم كه صورت مجرّد است ومحال باشد كه چيزى كه مقدار ندارد ؛ در چيزى حال باشد كه مقدار دارد . پس محلّ آن صورت مقدار ندارد . واين محل را « نفس ناطقه » خوانند و « روان گويا » .
( 7 ) ونشايد [ كه ] اين نفس جسم وجسماني باشد وبدو أشارت حسى كنند ؛ زيرا كه جسم وجسماني وآن چه بدو أشارت كنند ، البتة مقدار دارد ودر جهت باشد ، وگفته آمد كه نفس 28 منزّه است از اين صفات . پس وى مجرّد است ويكتا وهيچ وهم أو را قسمت نتواند كردن . وچنان كه مىدانى كه ديوار را نتوان گفت كه كور است و [ يا ] بينا است ؛ زيرا كه به كورى وبينايى چيزى را وصف كنند كه اين صفات وى را ممكن بود ، وديوار را ممكن نيست . پس أو را نه كور توان گفت ونه بينا . هم چنان چون بيان كرده شد كه نفس جسم نيست ، پس أو را نه داخل عالم گويند ونه خارج عالم ، زيرا كه دخول وخروج از أوصاف جسم است ؛ وهم چنين [ آن را ] نه متّصل گويند ونه منفصل . وهر چه جسم نباشد موصوف نشود [ 119 / الف ] به صفات جسم ، ومنزّه باشد از صفات جسم . پس نفس ناطقه جوهرىست كه بدو أشارت حسّى نتوان كرد ، وحال وى آن است كه تدبير جسم مىكند وخود را داند وچيزهاى ديگر را داند . وچگونه
رسالة هياكل النور ( فارسي ) — صفحة 130
مساهمون: يحيى السهروردي ( شيخ اشراق )
ص١٣٠