از آن است كه تو مى پندارى ، ولى در او نوعى تندى و درشت خويى است . ابو بكر گفت : اين بدان سبب است كه در من نرمى و ملايمت مى بيند و چون خلافت به او رسد بسيارى از اين تندى خود را رها خواهد كرد . من او را آزموده و مواظب بودهام .
هر گاه من بر كسى خشم مى گيرم ، او به من پيشنهاد مىكند از او راضى شوم و هر گاه نسبت به كسى بى مورد نرمى و مدارا مى كنم ، مرا به شدت و تندى بر او وا مى دارد .
ابو بكر سپس عثمان را فرا خواند و گفت : عقيدهات را درباره عمر بگو . گفت : باطن او از ظاهرش بهتر است و ميان ما كسى چون او نيست . ابو بكر به آن دو گفت : از آنچه به شما گفتم سخنى مگوييد . و سپس به عثمان گفت : اگر عمر را انتخاب نمى - كردم كس ديگرى جز ترا بر نمى گزيدم و براى تو بهتر است كه عهدهدار كارى از امور مردم نباشى و دوست مى داشتم كه من هم از امور شما بر كنار بودم و در زمرهء كسانى از شما بودم كه در گذشتهاند . و طلحة بن عبيد الله پيش ابو بكر آمد و گفت : اى خليفهء رسول خدا به من خبر رسيده است كه عمر را به خلافت بر مردم برگزيدهاى و مى بينى اينك كه تو با او هستى مردم از او چه مى بينند و چگونه خواهد بود وقتى كه تنها بماند و تو فردا با خداى خود ملاقات خواهى كرد و از تو دربارهء رعيت تو خواهد پرسيد . ابو بكر گفت مرا بنشانيد ، سپس به طلحه گفت : مرا از سوال كردن خداوند بيم مى دهى چون خداى خود را ديدار كنم و در اين باره بپرسد خواهم گفت : بهترين خلق ترا بر ايشان خليفه ساختم . طلحه گفت : اى خليفهء رسول خدا آيا عمر بهترين مردم است خشم ابو بكر بيشتر شد و گفت : آرى ، به خدا سوگند او بهترين و تو بدترين مردمى . به خدا سوگند اگر ترا خليفه مى ساختم گردن فرازى مى كردى خود را بيش از اندازه بزرگ و رفيع مى پنداشتى تا آنكه خداوند آن را پست و زبون فرمايد . چشم خود را ماليده و مى خواهى مرا در دين خودم مفتون سازى و رأى و تصميم مرا سست سازى برخيز كه خداوند پاهايت را استوار ندارد به خدا سوگند اگر به اندازهء دوشيدن يك ماده شتر زنده بمانم و به من خبر برسد كه چشم به خلافت دوختهاى يا از عمر به بدى ياد مى كنى ، ترا به شورهزارهاى ناحيهء قنه تبعيد خواهم كرد ، همانجا كه بوديد ، و هرگز سيراب نخواهيد شد و هر چه در جستجوى علفزار باشد سير نخواهيد شد و به همان راضى و خرسند باشيد طلحه برخاست و رفت .
و ابو بكر هنگامى كه در حال احتضار بود ، عثمان را فرا خواند و به او دستور
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 67
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٦٧