و حال آنكه ما آن را به وراثت علم معنى مى كنيم .
پس از اين سخن ، على عليه السلام فرموده است كه اينك حق به اهل آن بازگشته و رسيده است . اقتضاى اين سخن چنين است كه حق پيش از آن در كسانى كه اهل آن نبودهاند بوده است . ما اين موضوع را به چيز ديگرى غير از آنچه شيعيان تأويل مى كنند تأويل مى كنيم و مى گوييم : على ( ع ) براى خلافت شايستهتر و محق تر بوده است ، ولى نه از لحاظ نص ، بلكه از لحاظ افضليت ، كه او پس از پيامبر ( ص ) افضل افراد بشر و از همهء مسلمانان براى خلافت سزاوارتر و محق تر است ، و ليكن خودش با توجه به مصلحتى كه آن را مى دانسته است و تفرسى كه خودش و مسلمانان كردهاند ، كه ممكن است به سبب حسادت و كينهء اعراب نسبت به او اساس اسلام مضطرب و اختلاف نظر پيدا شود ، اين حق خود را ترك فرموده است ، و جايز است كسى كه به چيزى شايستهتر است و آن را به طور موقت ترك مىكند ، چون آن را در يابد ، بگويد كه اكنون كار به اهل آن برگشته است .
و اگر گفته شود معنى اين گفتار على عليه السلام چيست كه فرموده است : « هيچكس از اين امت قابل مقايسه با آل محمد ( ص ) نيست و كسانى كه همواره نعمت آنان بر ايشان جارى بوده است با آنان برابر نيستند » در پاسخ گفته مىشود : در اين موضوع هيچ شبهه نيست كه آن كس كه نعمت مى بخشد برتر و شريف تر از آن كسى است كه نعمت بر او بخشيده مىشود ، و در اين هم ترديد نيست كه محمد ( ص ) و خويشاوندان نزديك او از بنى هاشم به ويژه على عليه السلام بر همهء مردم نعمتى را عرضه داشتهاند كه ارزش و اهميت آن را نمى توان سنجيد و آن دعوت مردم به اسلام و هدايت ايشان به سوى آن است . و هر چند اين محمد ( ص ) است كه در مورد دعوت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 51
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٥١